استفاده‌کننده‌ی گرامی

این پایگاه اینترنتی برای گرد‌آوری اصطلاح‌های زبان فارسی و دری (فارسیِ رایج در افغانستان) بنیان‌گذاری شده است. برای هر اصطلاح:

- معنی یا معنی‌های آن و

- یک یا چند مثال داده می‌شود و

- تلاش می‌شود چگونگی پیدایش و دگرگونی آن پژوهش و ثبت شود.

شما می‌توانید

اصطلاح موردنظر خود را میان آنهایی که تاکنون وارد شده‌اند، بیابید.

برای این کار کلیدواژه (مدخل) یا یکی از واژه‌های تعیین‌کننده‌ی اصطلاح موردنظر خود را در بخش جستجو بنویسید و دستور جستجو بدهید.

اما شما می‌توانید با

- پیشنهادِ اصطلاح‌های تازه،

- پیشنهادِ تکمیل و اصلاحِ اصطلاح‌های موجود و

- نظرهای اصلاحی و تکمیلی خود

این فرهنگ را پربار‌تر و به بهتر شدن این پایگاه یاری کنید.

بهترین شیوه برای همکاری با پایگاه، نام‌نویسی در آن است .

لطفا پیش از پیشنهاد اصطلاح تازه، با استفاده از بخش جستجو مطمئن شوید که آن اصط. در فرهنگ موجود نیست.

پیشنهادهای داده‌شده پس از بررسی در فرهنگ وارد می‌شوند و در معرض استفاده‌ی همگان قرار می‌گیرند.

تازه‌ترین اصطلاح‌ها
توضیح مثال معنی اصطلاح

همیشه پیش مشتری‌ها به خدا و پیغمبر قسم می‌خوره که یک قرون هم در این معامله سود نمی‌بره و شریکش رو هم که اونجا ایستاده شاهد می‌آره. خوب دیگه، به روباه گفتن شاهدت کیه، گفت دمم.

هنگامی گفته می‌شود که کسی برای اثبات گفته‌ی خویش، شخص وابسته به خود یا کسی را که خود نفعی در آن موضوع دارد، در مقام شاهد عنوان می‌کند.

به روباه گفتند شاهدت کیست، گفت دُمم.

- شما بزرگ این خانواده هستید. یا باید تکلیف من را با این مردکه ... روشن کنید، یا اجازه بفرمایید از طریق قانون دستش را ... کوتاه کنم.

 (ایرج پزشک‌زاددایی‌جان ناپلئون)

مادرش اصرار کرد که زود باش تکلیف دخترخاله‌ات را معلوم کن و دستش را بگیر، بیار تنگِ دلت وگرنه شیرم را حلالت نمی‌کنم.

 (فضل‌الله مهتدی - افسانه‌ها)

وضع کسی را از لحاظ رابطه‌ی او با دیگری یا با شرایط موجود مشخص کردن

تکلیف کسی را روشن/ معلوم/ معین کردن

چندین نفر با نام اخفش در تاریخ ثبت شده‌اند. اینجا منظور سعید بن مسعده خوارزمی معروف به ابوالحسن، ملقب به اخفش، عالِم نحوی و شاگرد سیبویه است. گفته‌اند که وی مطالب درس را برای بز خود می‌خواند و تا بز سر خود را تکان نمی‌داد، به مبحث بعدی نمی‌پرداخت.

اخفش در لغت عرب به‌معنی شخصی است که مادرزاد دارای چشم‌های ضعیف/ کم‌سو یا روزکور باشد.

- آنجا نشسته بود و هرکس هرچه می‌گفت، مثل بز اخفش سرش را به‌نشانه‌ی تایید تکان می‌داد.

- استاد از کسانی که نظراتش را دربست نمی‌پذیرفتند خوشش نمی‌آمد و بیشتر خوش داشت، بز اخفشی را پیدا کند که حرف‌هایش را بی‌چون‌و‌چرا تایید کند.

کسی که بدون فهمیدن مطلبی آن را تایید کند

بز اخفش (توهین‌آمیز)

 

 

 

دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خرد نمی‌کردند.

(هدایت – داش آکل)

[نزد دیگری] ارزش و اعتباری داشتن؛ از احترام و اعتنای دیگری برخوردار بودن

 

حنا‌ی کسی [پیش دیگری] رنگ/ رنگی داشتن

(این اصط. بیشتر به‌صورت منفی به کار می‌رود.)

این اصط. از مشاهده‌ی حشره‌ها و جانوران موسوم به شاخک‌داران پیدا شده است. شاخک عضو حسی این جانوران است و آن‌ها با به‌حرکت درآوردن آن می‌توانند، حرکت و لرزش و بعضی انواع آن‌ها حتا بو، رطوبت و حرارت را حس کنند.

شاخک‌هاتو خوب به‌کار بنداز ببین این‌ها چه برنامه‌ای دارن.

تلاش/ استفاده از همه‌ی امکانات  برای به‌دست آوردن خبر/ اطلاع از چیزی

شاخک‌های خود را به‌کار انداختن

نیز ← «تخم طلا گذاشتن/ کردن»

 و ← شق‌القمر کردن

 

- یکی نیست بگه آقا چه خبره، مگه تخم دوزرده کرده‌ای؟

- دو صفحه گزارش نوشته، خیال می‌کنه تخم دوزرده گذاشته.

- ... نکند علمای تعلیم و تربیت هم همین‌جورها تخم دوزرده می‌کنند.

(جلال آل احمد – مدیر مدرسه)

کار بسیار مهمی/ فوق‌العاده‌ای انجام دادن (به‌طنز)

تخم دوزرده کردن/ گذاشتن؛

تفسیر زیر درباره‌ی معنی دوم این اصط. گفته شده است:

در زمان قدیم که یخچالی وجود نداشت، خنک‌ترین آب در تهران آب قناتی بود که مظهر آن درمحل قصر قدیمی قاجار وجود داشت. در دوران رضاشاه زندان قصر را در آن مکان ساختند.  پس از آن، هرکس به زندان می‌افتاد، می‌گفتند: رفته است آب خنک بخورد.

1- همین‌که تقّی به توقّی خورد،  همه‌شون رفتن اروپا و از اون موقع تا حالا دارن اونجا آب‌خنک می‌خورن.

2- پسرجون، دست از این کارها بردار، اگه گیر بیفتی، باید  پنج‌شیش سال آب‌خنک بخوری.

1- در گوشه‌ی دنجی آرام لمیدن

2- زندانی بودن؛ در زندان به‌سر بردن

آب‌خنک/ آب‌ِ خنک خوردن

همون یه دفعه‌ای که مهمونش بودم برای هفت پشتم بسه. یه آب زیپویی به‌اسم سوپ جلومون گذاشت و سروته قضیه‌رو به‌هم آورد.

خوراکی/ آشامیدنی آبکی/ بی‌رمق

آب‌ِ زیپو

- صاحب‌خانه گفت‌‌‌‌: "یا به زبان خوش اجاره‌های عقب‌افتاده‌‌ات را می‌دهی یا دمت را می‌گیرم و می‌اندازم بیرون."

- او مثل همیشه شروع کرد به تعریف کردن از خودش، اما این بار حسن‌آقا پته‌اش را جلوی همه روی آب ریخت و حسابی دمش را به کولش داد.

کسی را با خفت و خواری راندن؛

کسی را ناکام گذاشتن

دُم کسی را گرفتن و بیرون انداختن؛ دُم کسی را به کولش دادن (توهین‌آمیز)


- این کارها خرج دارد، باید سرِ کیسه را شل کنی.

- تا سرِ کیسه را شل نکنی، کارت را راه نمی‌اندازند.

خرج کردن؛ تن به خرج دادن

سرِ کیسه را شل کردن

- هنوز آن یکی از رختخواب ناخوشی بلند نشده، که این یکی زرتش قمصور می‌شود.

(شاملو - پابرهنه‌ها)

- آن بابای قرمساقتان هم ...زرتش قمسور شد.

(هدایت – علویه‌خانم)

ناتوان شدن؛ از کار افتادن؛ از پا درآمدن

زرت کسی/ چیزی قمصور شدن (غیرمودبانه)

اگر ... همین سه تن با همان انگ و رنگ برگردند و دکانی علم کنند و باز همان شامورتی‌بازی‌ها، من اولین نفرم کهتوی پوزشان خواهم زد.

 (آل احمد - نامه‌ها)

انجام دادن کارهای عجیب و باورنکردنی؛ نیرنگ؛ حقه‌بازی؛ دوزوکلک

شامورتی‌بازی [درآوردن]

آقای رئیس با همه با خشونت و آمرانه رفتار می‌کرد و فقط به محسنی احترام می‌گذاشت. همین امر باعث شده بود که بعضی‌ها فکر می‌کردند، دست شکسته‌ای زیر سر او دارد.

رازی/ سری/ سابقه‌ای منفی نزد کسی داشتن که برملا شدنش باعث رسوایی و دردسر شود

دست شکسته‌ای زیر سر کسی داشتن

 

تو با زبانت مار را از سوراخ بیرون می‌کشی. اگر هفت تا دختر کور داشته باشی، شوهر می‌دهی!

(صادق هدایت - علویه‌خانم)

زبان‌باز/ چرب‌زبان بودن؛

کسی را با سخنان خوش/ چرب‌زبانی فریفتن

مار را[با زبان] از سوراخ بیرون کشیدن

- پرسیدم: از مقنی‌باشی چه خبر؟ گفت: ای مسّبش خوش، بدجوری دست همه را توی حنا گذاشت و رفت.  

(آل احمد - نفرین زمین)

- گفتم کار تعمیر خانه‌ات به کجا کشید؟ گفت اوسا معمار بدجوری دست ما را توی حنا گذاشته.

کار کسی راناتمام گذاشتن/ به پایان نرساندن و او را معطل گذاشتن؛ کسی را به مخمصه انداختن

دست کسی را توی حنا گذاشتن

تنگ شد قافيۀ عمر شريف

دمبدم مى‌شودش مرگ رديف 

  (جامی)

کار [بر کسی] دشوار شدن؛ در مضیقه قرار گرفتن

قافیه تگ شدن

زرین‌کلاه فهمید که قافیه را باخته است. نگاهش را به ‌صورت گل‌ببو دوخت، ولی صورت او خشمناک و چشم‌هایش به‌حالت درنده‌ای بود.

 (صادق هدایت - سایه‌روشن)

با ناکامی/ با وضع نومیدکننده روبرو شدن؛ شکست خوردن‌

قافیه را باختن

- فلانی تخم سیاست است، چنان به وضعیت لرستان تمشیت می‌دهد که آب از آب تکان نخورد.

 (صادق هدایت - حاجی آقا)

 - خیال کرد محشر کبرا شده، ولی آب از آب نجنبیده بود.

برقرار بودن آرامش و سکون؛

هیچ اتفاقی نیفتادن

آب از آب تکان نخوردن/ نجنبیدن

- نباید همین‌طور دست روی دست بگذاریم و شاهد از بین رفتن منابع طبیعی باشیم!

- پس می‌خوای همین‌طور دست رو دست بذاریم و به‌امید سرکار علیه بنشینیم؟

(جمال میرصادقی - بابا)

منتظر ماندن و اقدامی نکردن

دست رو[ی] دست گذاشتن

 

- حالا که می‌بیند هوا پس است، خودش را به موش‌مردگی زده و ننه‌من‌غریبم درمی‌آورد.

- هرقدر هم که موش‌مرده‌بازی دربیاوری، فایده‌ای ندارد. کاری است که کرده‌ای و باید عواقبش را هم بپذیری.

خود را مظلوم/ بی‌گناه/ قابل ترحم نشان دادن

خود را به موش‌مردگی زدن؛

موش‌مرده‌بازی درآوردن