استفاده‌کننده‌ی گرامی

این پایگاه اینترنتی برای گرد‌آوری اصطلاح‌های زبان فارسی و دری (فارسیِ رایج در افغانستان) بنیان‌گذاری شده است. برای هر اصطلاح:

- معنی یا معنی‌های آن و

- یک یا چند مثال داده می‌شود و

- تلاش می‌شود چگونگی پیدایش و دگرگونی آن پژوهش و ثبت شود.

شما می‌توانید

اصطلاح موردنظر خود را میان آنهایی که تاکنون وارد شده‌اند، بیابید.

برای این کار کلیدواژه (مدخل) یا یکی از واژه‌های تعیین‌کننده‌ی اصطلاح موردنظر خود را در بخش جستجو بنویسید و دستور جستجو بدهید.

اما شما می‌توانید با

- پیشنهادِ اصطلاح‌های تازه،

- پیشنهادِ تکمیل و اصلاحِ اصطلاح‌های موجود و

- نظرهای اصلاحی و تکمیلی خود

این فرهنگ را پربار‌تر و به بهتر شدن این پایگاه یاری کنید.

بهترین شیوه برای همکاری با پایگاه، نام‌نویسی در آن است .

لطفا پیش از پیشنهاد اصطلاح تازه، با استفاده از بخش جستجو مطمئن شوید که آن اصط. در فرهنگ موجود نیست.

پیشنهادهای داده‌شده پس از بررسی در فرهنگ وارد می‌شوند و در معرض استفاده‌ی همگان قرار می‌گیرند.

توضیح مثال معنی اصطلاح

آشیخ مهدی وقتی بالای منبر می‌رفت، بعد از گفتن چند جمله‌ای درباره‌ی احکام نماز یا روزه، بلافاصله به ‌صحرای کربلا می‌زد و ذکر مصیبت می‌کرد.

در مقام بخشی از روضه، شرح شهادت امامان شهید و رنج‌های آنان را گفتن

ذکر مصیبت کردن

علف خرس در بعضی از منابع نام دیگری برای درخت زالزالک دانسته شده که نزدیک به معنی داده‌شده در برهان قاطع است و وجه تسمیه‌ی آن نیز علاقه‌ی خرس به میوه‌ی زالزالک دانسته شده است: "«کیل» به‌کسر اول و سکون لام، نام میوه‌ایست صحرایی شبیه آلوچه و سیب کوچک و آن را در خراسان علف شیران و علف خرس گویند و ..."

    (برهان قاطع، جلد سوم)

اما فرهنگ معین توضیح متفاوتی برای این گیاه می‌دهد: "علفِ خرس یا سرخ‌ولیک گیاهی است از تیره‌ی مرکبان که خاص آفریقای  جنوبی است. این گیاه علفی و دارای برگ‌های مسطح  است که از کرک‌های سفید و سیاه  پوشیده شده است. گل‌هایش زرد یا زرد مایل به‌سبزند. نام‌های دیگر: مینای آفریقایی، آیی قولاغی، آیی اوتی."

(فرهنگ معین)

- پس از پایان جنگ رهایی‌بخش و تشکیل حکومت تازه، مثل علفِ خرس قهرمان جنگی از زمین سبز شد.

(بگذار خارستان بسوزد – یاشار کمال ترجمه‌ی دکتر ایرج نوبخت)

 

- آخه بی‌انصاف‌ها، مگه پول علف خرسه؟ من صبح تا شب جون می‌کنم تا چندرغاز درمی‌آرم، اونوقت شماها این‌جور هَدَرش می‌دین!

چیز فراوان و کم‌ارزش

علفِ خرس

 

 

- راستش را بخواهید، پیشنهاد ایشان آش دهن‌سوزی هم نیست. اگر بتوانیم کمی صبر کنیم، شاید امکان بهتری پیدا کنیم.

- این دختره همچین آش دهن‌سوزی نیست که آدم براش غش کنه.

چیز چشم‌گیر/ قابل‌توجه/ بسیار مرغوبی بودن

آش دهن‌سوزی/ دهان‌سوزی بودن

- این ماشینو بخر نون خوبی توشه.

- شغل فعلیش نان‌و‌آب حسابی دارد.

با پرداختن به آن کار می‌توان درآمد خوبی به‌دست آورد/ می‌تواند محل درآمد خوبی باشد

نان/ نان‌وآب داشتن کاری/ چیزی

اگر او سفارش کسی را بکند، کار آن شخص در هر اداره‌ا‌‌ی راه میافتد. کافی‌است یک تلفن بزند. خلاصه خیلی خرش می‌رود

نفوذ داشتن

خَرِ کسی رفتن

همچنین ← «خود را گم کردن»

1- تازگی‌ها خیلی هوا برت داشته، خیال می‌کنی چه‌کاره‌ای؟

2- یکهو هوا برش داشته و دایم می‌گه اینجا به‌درد من نمی‌خوره، باید برم خارج.

1- دستخوش غرور بیجا شده و خود را مهم می‌پندارد.

2- دستخوش هوس ناگهانی شده و دل شخص یا جای دیگر سپرده است.

هوا بَرَش/ وَرَش داشته

همچنین ← کسی را خر گیر آوردن

- این‌طور پیش برود، نه‌تنها آبروی چندین کرورساله‌ی من جلو سایر جک‌وجانورها می‌ریزد و دندان‌هایم را می‌شمرند، بلکه ممکن است خنجری از پشت به ما بزنند و نژاد برگزیده‌ی ما غزل خداحافظی را بخواند ...

(قضیه‌ی زیر بته- صادق هدایت)

- این یارو هم مثل اینکه دندون‌های ما رو شمرده. مرتب می‌آد اینجا و ما رو تلکه می‌کنه.

کسی را ساده/ نادان یافتن؛ از سادگی کسی سوء‌استفاده کردن؛ از ضعف‌ کسی آگاه بودن و از آن برای هدف‌های خود سود بردن

دندان‌[های] کسی را شمردن

اشاره به این است که پس از عمل اماله، شخص احساس می‌کند که مایع اماله در روده‌های او می‌گردد.

این پسره اینجا چی‌ می‌خواد، چرا مثل آب اماله مرتب می‌ره و می‌آد؟

پی‌درپی و بی‌دلیل معین [به جایی] رفت‌وآمد کردن

مثل آب اماله [به جایی] رفت‌وآمد کردن/ آمدن و رفتن

می‌گفتند آن زن را از شهرنو آورده، آب توبه سرش ریخته و با او ازدواج کرده است.

کسی (معمولا زنی هرجایی) را توبه دادن

آبِ توبه سر کسی ریختن

تفسیر زیر درباره‌ی معنی دوم این اصط. گفته شده است:

در زمان قدیم که یخچالی وجود نداشت، خنک‌ترین آب در تهران آب قناتی بود که مظهر آن درمحل قصر قدیمی قاجار وجود داشت. در دوران رضاشاه زندان قصر را در آن مکان ساختند.  پس از آن، هرکس به زندان می‌افتاد، می‌گفتند: رفته است آب خنک بخورد.

1- همین‌که تقّی به توقّی خورد،  همه‌شون رفتن اروپا و از اون موقع تا حالا دارن اونجا آب‌خنک می‌خورن.

2- پسرجون، دست از این کارها بردار، اگه گیر بیفتی، باید  پنج‌شیش سال آب‌خنک بخوری.

1- در گوشه‌ی دنجی آرام لمیدن

2- زندانی بودن؛ در زندان به‌سر بردن

آب‌خنک/ آب‌ِ خنک خوردن

برشمردن فضایل آن بزرگ‌مرد همچون آب دریا به‌غربال پیمودن است.

به کار ناممکن/ محال دست زدن

آب دریا به‌غربال پیمودن (قدیم)

نگران نباش، دوتا مهمون کمتر یا بیشتر فرقی نمی‌کنه، آب دیزی رو زیاد می‌کنیم و سروته قضیه را به‌هم می‌آریم.

برای پذیرایی از مهمان متحمل خرج یا زحمت اضافی نشدن/ مقدار کمی به غذا اضافه کردن

آب دیزی را زیاد کردن

طرب نوجوان ز پیر مجوی که دگر ناید آب رفته به جوی (سعدی)

بازسازی شدن وضع خوب/ خوشایند گذشته

آبِ رفته به جوی [باز]آمدن

اگر تلاش کنی شاید بتوانی آب رفته را به جوی بازآوری.

وضع خوب/ خوشایند پیشین را دوباره ایجاد کردن

آبِ رفته را به جوی بازآوردن

قدرت‌های خارجی این گروه را در آب‌نمک خوابانده بودند تا در صورت لزوم برای راه‌انداختن جنگ داخلی و ایجاد هرج‌ومرج در کشور از وجودش استفاده کنند. اما به‌نظر می‌رسد که تاریخ مصرفش گذشته است.

کسی/ چیزی را برای استفاده در آینده/ موقع مناسب زیرنظر داشتن

کسی/ چیزی را توی/ در آب‌نمک خواباندن

هنوز آب‌ورنگی داشت و مردها را به‌خود جلب می‌کرد.

شاداب/ باطراوت بودن

آب‌ورنگ داشتن

اشاره به این است که اگر ازجمله به‌علت آسیب دیدن واشر سرسیلندر، آب‌ و روغن موتور خودرو مخلوط شوند، موتور بیش از اندازه گرم می‌شود و احتمال سوختن آن وجود دارد.

الان آب‌وروغن قاطی کرده و نمی‌شه باهاش حرف زد، یک‌ساعت دیگه حالش سر جاش می‌آد.

عصبانی شدن

آب‌ و روغن/ آب‌وروغن قاطی کردن

مدیر ورشکستگی گفت: "با کمال تاسف باید اعلام کنم که شرکت پولی برای پرداخت دستمزدهای معوقه ندارد." و با این حرف آب پاکی را روی دست همه ریخت.

کسی را ناامید کردن؛ قاطعانه جواب منفی به کسی دادن

آبِ پاکی روی دست کسی ریختن

- هنوز آب کفن شوهرش خشک نشده بود که قرارومدار ازدواج با یکی دیگه رو گذاشت.

- آخه بی‌انصاف‌ها، بذارین آب کفن اون مرحوم خشک بشه، بعد سر ارث‌ومیراث با هم دعوا کنین!

- هنوز آب کفن و نم خاک قبر کشتههای کابل خشک نشده است که امروز در قندهار باز هم کشتند.

(یک سایت اینترنتی افغانی)

زمان زیادی از مرگ کسی نگذشتن

آب کفن کسی خشک نشدن

آب از روی همگنان برد.

آبروی کسی را بردن؛ کسی را خوار کردن

آب از روی کسی بردن (قدیم)