استفاده‌کننده‌ی گرامی

این پایگاه اینترنتی برای گرد‌آوری اصطلاح‌های زبان فارسی و دری (فارسیِ رایج در افغانستان) بنیان‌گذاری شده است. برای هر اصطلاح:

- معنی یا معنی‌های آن و

- یک یا چند مثال داده می‌شود و

- تلاش می‌شود چگونگی پیدایش و دگرگونی آن پژوهش و ثبت شود.

شما می‌توانید

اصطلاح موردنظر خود را میان آنهایی که تاکنون وارد شده‌اند، بیابید.

برای این کار کلیدواژه (مدخل) یا یکی از واژه‌های تعیین‌کننده‌ی اصطلاح موردنظر خود را در بخش جستجو بنویسید و دستور جستجو بدهید.

اما شما می‌توانید با

- پیشنهادِ اصطلاح‌های تازه،

- پیشنهادِ تکمیل و اصلاحِ اصطلاح‌های موجود و

- نظرهای اصلاحی و تکمیلی خود

این فرهنگ را پربار‌تر و به بهتر شدن این پایگاه یاری کنید.

بهترین شیوه برای همکاری با پایگاه، نام‌نویسی در آن است .

لطفا پیش از پیشنهاد اصطلاح تازه، با استفاده از بخش جستجو مطمئن شوید که آن اصط. در فرهنگ موجود نیست.

پیشنهادهای داده‌شده پس از بررسی در فرهنگ وارد می‌شوند و در معرض استفاده‌ی همگان قرار می‌گیرند.

توضیح مثال معنی اصطلاح

- شغل فعلیش نان‌و‌آب حسابی دارد.

- در این معامله ضرر نمی‌کنی. نون خوبی توشه.

با پرداختن به آن کار می‌توان درآمد خوبی به‌دست آورد؛ آن کار می‌تواند محل درآمد خوبی باشد

نان/ نان‌وآب داشتن کاری/ چیزی؛

نان خوبی در چیزی بودن

از قدیم گفته اند همیشه شعبان یک بار هم رمضان. روش شما تا کنون زیان‌های جبران‌ناپذیری به اقتصاد کشور رسانده و نادرست بودن آن بارها در عمل به‌اثبات رسیده است. بیایید یک‌بار هم به حرف متخصصان گوش دهید و روش پیشنهادی آن‌ها را به اجرا بگذارید.

 همیشه به دلخواه و مطابق دیدگاه تو عمل شده، بگذار یک مرتبه هم به خواست/ نظر/ صلاحدید من باشد.

همیشه شعبان، یک‌بار هم رمضان

- گِرد درِ پادشاهان مگردید و عطای ایشان به لقای دربانان ایشان بخشید. 

(عبید زاکانی - رساله‌ی صدپند)

 

- آن‌قدر ادا و اصول درآورد که از خیر کمکش گذشتم و عطایش را به لقایش بخشیدم.

 

- از جمال‌زاده نوشته بودید، عطایش را به لقایش بخشیدم ... به حرف‌های او هم معتقد نیستم. می‌دانم چندمرده حلاج است.

 

(صادق هدایت – از نامه‌ای به حسن شهید نورائی)

 

از نیکی/ بخشش/ خوبی کسی به‌خاطر ویژگی‌ ناخوشایندش یا عمل ناخوشایندی که ممکن است از او سر بزند گذشتن/ صرف‌نظر کردن

عطای کسی را به لقایش بخشیدن

دو هفته پیش، به‌اصرار شاطرحسین روبند شدم ...، دو صندوق نوره معامله کردم. چون پولش متعلق به مرحوم حلیمه‌خاتون بود، نمی‌خوام زیر دین مرده برم، اینه که می‌خوام بدونم ترقی کرده یا نه.

 (صادق هدایت – حاجی‌آقا)

در محذور اخلاقی/ در رودربایستی قرار گرفتن؛ ماخوذ به حیا شدن

روبند شدن

شجاع ‌السلطنه پسر فتحعلی ‌شاه، زمانى که حاکم کرمان بود، برای خوشمزه‌‌تر شدن کباب، پخت کباب با چوب انار را باب کرد و وقتی میل به کباب داشت، به نوکرها می‌گفت: طوری کباب را بگردانید که نه سیخ بسوزد نه کباب. این دستور او بعدها به‌تدریج به اصطلاح تبدیل شد و معنی امروزی را یافت.

آقایان، ما نباید تصمیمی بگیریم که یک‌طرف ماجرا را از زندگی ساقط کند. یک سیاست‌مدار همیشه باید مراقب باشد که نه سیخ بسوزد، نه کباب.

کنایه از رعایت حد وسط/ از اینکه روشی/ روش معتدلی درپیش گرفته شود تا هیچ‌یک از طرف‌‌ها زیان نکنند/ راضی باشند

نه سیخ بسوزد [و] نه کباب

- نباید همین‌طور دست روی دست بگذاریم و شاهد از بین رفتن منابع طبیعی باشیم!

- پس می‌خوای همین‌طور دست رو دست بذاریم و به‌امید سرکار علیه بنشینیم؟

(جمال میرصادقی - بابا)

منتظر ماندن و اقدامی نکردن

دست رو[ی] دست گذاشتن

- راستش را بخواهید، پیشنهاد ایشان آش دهن‌سوزی هم نیست. اگر بتوانیم کمی صبر کنیم، شاید امکان بهتری پیدا کنیم.

- این دختره همچین آش دهن‌سوزی نیست که آدم براش غش کنه.

چیز چشم‌گیر/ قابل‌توجه/ بسیار مرغوبی بودن

آش دهن‌سوزی/ دهان‌سوزی بودن

اشاره به این است که پس از عمل اماله، شخص احساس می‌کند که مایع اماله در روده‌های او می‌گردد.

این پسره اینجا چی‌ می‌خواد، چرا مثل آب اماله مرتب می‌ره و می‌آد؟

پی‌درپی و بی‌دلیل معین [به جایی] رفت‌وآمد کردن

مثل آب اماله [به جایی] رفت‌وآمد کردن/ آمدن و رفتن

- در محله شهرت داشت که آن زن را از شهرنو آورده، آب توبه سرش ریخته و با او ازدواج کرده است.

- یارو می‌رود دست یک سیاه‌سرِ لچک‌به‌سر را می‌گیرد و می‌برد شاه‌عبدالعظیم، آب توبه می‌ریزد سرش، یک عمر باهاش زیر یک سقف زندگی می‌کند.

(علی اصغر صفوی – قایقران رود پاییز)

کسی (معمولا زنی خودفروش) را به‌قصد زندگی کردن با او توبه دادن

آبِ توبه سر کسی ریختن

تفسیر زیر درباره‌ی معنی دوم این اصط. گفته شده است:

در زمان قدیم که یخچالی وجود نداشت، خنک‌ترین آب در تهران آب قناتی بود که مظهر آن درمحل قصر قدیمی قاجار وجود داشت. در دوران رضاشاه زندان قصر را در آن مکان ساختند.  پس از آن، هرکس به زندان می‌افتاد، می‌گفتند: رفته است آب خنک بخورد.

1- همین‌که تقّی به توقّی خورد،  همه‌شون رفتن اروپا و از اون موقع تا حالا دارن اونجا آب‌خنک می‌خورن.

2- پسرجون، دست از این کارها بردار، اگه گیر بیفتی، باید  پنج‌شیش سال آب‌خنک بخوری.

1- در گوشه‌ی دنجی آرام لمیدن

2- زندانی بودن؛ در زندان به‌سر بردن

آب‌خنک/ آب‌ِ خنک خوردن

نگران نباش، دوتا مهمون کمتر یا بیشتر فرقی نمی‌کنه، آب دیزی رو زیاد می‌کنیم و سروته قضیه را به‌هم می‌آریم.

برای پذیرایی از مهمان متحمل خرج یا زحمت اضافی نشدن/ مقدار کمی به غذا اضافه کردن

آب دیزی را زیاد کردن

طرب نوجوان ز پیر مجوی که دگر ناید آب رفته به جوی (سعدی)

بازسازی شدن وضع خوب/ خوشایند گذشته

آبِ رفته به جوی [باز]آمدن

اگر تلاش کنی شاید بتوانی آب رفته را به جوی بازآوری.

وضع خوب/ خوشایند پیشین را دوباره ایجاد کردن

آبِ رفته را به جوی بازآوردن

قدرت‌های خارجی این گروه را در آب‌نمک خوابانده بودند تا در صورت لزوم برای راه‌انداختن جنگ داخلی و ایجاد هرج‌ومرج در کشور از وجودش استفاده کنند. اما به‌نظر می‌رسد که تاریخ مصرفش گذشته است.

کسی/ چیزی را برای استفاده در آینده/ موقع مناسب زیرنظر داشتن

کسی/ چیزی را توی/ در آب‌نمک خواباندن

هنوز آب‌ورنگی داشت و مردها را به‌خود جلب می‌کرد.

شاداب/ باطراوت بودن

آب‌ورنگ داشتن

اشاره به این است که اگر ازجمله به‌علت آسیب دیدن واشر سرسیلندر، آب‌ و روغن موتور خودرو مخلوط شوند، موتور بیش از اندازه گرم می‌شود و احتمال سوختن آن وجود دارد.

الان آب‌وروغن قاطی کرده و نمی‌شه باهاش حرف زد، یک‌ساعت دیگه حالش سر جاش می‌آد.

عصبانی شدن

آب‌ و روغن/ آب‌وروغن قاطی کردن

مدیر ورشکستگی گفت: "با کمال تاسف باید اعلام کنم که شرکت پولی برای پرداخت دستمزدهای معوقه ندارد." و با این حرف آب پاکی را روی دست همه ریخت.

کسی را ناامید کردن؛ قاطعانه جواب منفی به کسی دادن

آبِ پاکی روی دست کسی ریختن

- هنوز آب کفن شوهرش خشک نشده بود که قرارومدار ازدواج با یکی دیگه رو گذاشت.

- آخه بی‌انصاف‌ها، بذارین آب کفن اون مرحوم خشک بشه، بعد سر ارث‌ومیراث با هم دعوا کنین!

- هنوز آب کفن و نم خاک قبر کشتههای کابل خشک نشده است که امروز در قندهار باز هم کشتند.

(یک سایت اینترنتی افغانی)

زمان زیادی از مرگ کسی نگذشتن

آب کفن کسی خشک نشدن

آب از روی همگنان برد.

آبروی کسی را بردن؛ کسی را خوار کردن

آب از روی کسی بردن (قدیم)

1- گر بر آتش نمی‌زنی آبی، آتشم در دلِ خراب مزن (عطار)

2- با گفتن چند جمله آبی بر آتش مرد خشمگین زد و او را از آن تصمیم منصرف کرد.

1- آرام کردن؛ تسکین دادن؛ شوروشوق درون را کم کردن/ ازبین بردن

2- خشم یا آشوبی را فرونشاندن

آب بر/ به آتش زدن