استفاده‌کننده‌ی گرامی

این پایگاه اینترنتی برای گرد‌آوری اصطلاح‌های زبان فارسی و دری (فارسیِ رایج در افغانستان) بنیان‌گذاری شده است. برای هر اصطلاح:

- معنی یا معنی‌های آن و

- یک یا چند مثال داده می‌شود و

- تلاش می‌شود چگونگی پیدایش و دگرگونی آن پژوهش و ثبت شود.

شما می‌توانید

اصطلاح موردنظر خود را میان آنهایی که تاکنون وارد شده‌اند، بیابید.

برای این کار کلیدواژه (مدخل) یا یکی از واژه‌های تعیین‌کننده‌ی اصطلاح موردنظر خود را در بخش جستجو بنویسید و دستور جستجو بدهید.

اما شما می‌توانید با

- پیشنهادِ اصطلاح‌های تازه،

- پیشنهادِ تکمیل و اصلاحِ اصطلاح‌های موجود و

- نظرهای اصلاحی و تکمیلی خود

این فرهنگ را پربار‌تر و به بهتر شدن این پایگاه یاری کنید.

بهترین شیوه برای همکاری با پایگاه، نام‌نویسی در آن است .

لطفا پیش از پیشنهاد اصطلاح تازه، با استفاده از بخش جستجو مطمئن شوید که آن اصط. در فرهنگ موجود نیست.

پیشنهادهای داده‌شده پس از بررسی در فرهنگ وارد می‌شوند و در معرض استفاده‌ی همگان قرار می‌گیرند.

تازه‌ترین اصطلاح‌ها
توضیح مثال معنی اصطلاح

چندین نفر با نام اخفش در تاریخ ثبت شده‌اند. اینجا منظور سعید بن مسعده خوارزمی معروف به ابوالحسن، ملقب به اخفش، عالِم نحوی و شاگرد سیبویه است. گفته‌اند که وی مطالب درس را برای بز خود می‌خواند و تا بز سر خود را تکان نمی‌داد، به مبحث بعدی نمی‌پرداخت.

اخفش در لغت عرب به‌معنی شخصی است که مادرزاد دارای چشم‌های ضعیف/ کم‌سو یا روزکور باشد.

- آنجا نشسته بود و هرکس هرچه می‌گفت، مثل بز اخفش سرش را به‌نشانه‌ی تایید تکان می‌داد.

- استاد از کسانی که نظراتش را دربست نمی‌پذیرفتند خوشش نمی‌آمد و بیشتر خوش داشت، بز اخفشی را پیدا کند که حرف‌هایش را بی‌چون‌و‌چرا تایید کند.

کسی که بدون فهمیدن مطلبی آن را تایید کند

بز اخفش (توهین‌آمیز)

 

به‌روایتی این اصط. به آئین شراب‌خواری در حضور پادشاهان ساسانی بازمی‌گردد. پیمانه‌های شراب از شاخ گاو یا بزکوهی و بدون پایه بودند به‌طوری که قرار دادن آن‌ها روی میز ممکن نبود و شراب می‌بایست به‌یک جرعه نوشیده می‌شد. هریک از حاضران پیمانه‌ای مخصوص داشت که به‌میزان توانائی او در باده‌گساری، خطی در داخل آن کشیده شده بوده و ساقی برای او تا همان خط شراب می‌ریخت. بعدها به‌تدریج همه‌ی پیمانه ها با هفت خط درجه‌بندی شدند ... بودند کسانی که تا هفت خط شراب می‌نوشیدند بی آنکه آثار مستی در آن‌ها ظاهر شود. این‌ها را هفت‌خط می‌نامیدند. این اصطلاح به‌مرور زمان معنی کنونی را یافته است.

- طرف از اون هفت‌خط‌ها بود، باید تمام حواسم را جمع می‌کردم که سرم کلاه نگذارد.

- خود او هرگز طاقت نداشت با این دلال‌های هفت‌خط بازار حتا یک ساعت جوال برود.

(جلال آل احمد – سه‌تار)

حیله‌گر/ مکار/ حقه‌باز/ کلک‌باز بودن

هفت‌خط بودن

- گفت در این گیرودار دیگر نرخ معین نکن. خودم هم می‌دانم صحیح نیست ولی به‌نقد برای بیان مقصود بهتر از هر کلمه‌ی دیگری است.

(جمال‌زاده - دارالمجانین)

 

 - خواهش می‌کنم میان دعوا نرخ تعیین نکنید، اینجا بحث بر سر اهداف است، درباره‌ی حقوق و مزایای آقایان به‌موقع خودش تصمیم  گرفته خواهد شد.

در گرماگرم رویدادی موضوع دیگری را برای سود خود مطرح کردن

نرخ معین/ تعیین کردن میان یا وسط دعوا؛

نرخ معین کردن در این گیرودار/ در این هیروویر

این اصط. حکایت از این دارد که دست‌کم در زمان‌های قدیم غازچرانی کار بی‌اهمیت و سطح پایینی تلقی می‌شده است.

- این شازده در تمام عمرش از ارث پدری زندگی کرده و غاز چرانده.

- تا دیروز غاز می‌چروند؛ حالا اومده اینجا رئیس شده و به ما دستور می‌ده.

بی‌کار/ عاطل‌وباطل بودن؛ ول گشتن

غاز چراندان؛ غازچرانی کردن

همچنین ← کسی را خر گیر آوردن

- این‌طور پیش برود، نه‌تنها آبروی چندین کرورساله‌ی من جلو سایر جک‌وجانورها می‌ریزد و دندان‌هایم را می‌شمرند، بلکه ممکن است خنجری از پشت به ما بزنند و نژاد برگزیده‌ی ما غزل خداحافظی را بخواند ...

(هدایت - قضیه‌ی زیر بته)

- این یارو هم مثل اینکه دندون‌های ما رو شمرده. مرتب می‌آد اینجا و ما رو تلکه می‌کنه.

کسی را ساده/ نادان یافتن؛

از سادگی کسی سوء‌استفاده کردن؛ 

از ضعف‌ کسی آگاه بودن و از آن برای هدف‌های خود سود بردن

دندان‌[های] کسی را شمردن

همچنین ← «آب از دست کسی نچکیدن»

و ← «جان به عزرائیل ندادن»

1- امیدی به کمک گرفتن از عموجانت نداشته باش، این آدم نم پس نمی‌دهد.

2- بازجوها بارها او را برای اعتراف‌گیری و پی بردن به نام دوستانش شکنجه کردند، اما او به‌هیچ‌وجه نم پس نداد.

1- بسیار خسیس بودن

2- رازدار/ پنهان‌کار بودن

نم پس ندادن

همچنین:

← «تره [هم] برای کسی/ چیزی خرد نکردن»؛ 

← «سنگی در ترازوی کسی نگذاشتن»؛

«پِهِن [هم] بار کسی نکردن»؛

«فاتحه برای کسی/ چیزی نخواندن»

- خواستم دلداریش بدهم، ولی دیدم به فلک اعتنا ندارد و محل سگ به من نگذاشت.

(جمال زاده - صحرای محشر)

- لامصب اصلا محل سگ هم به ما نذاشت، انگار نه انگار که ما رو می‌شناسه. 

- خیلی دلش می‌خواست که به‌حضورش بروم و ابراز ارادت کنم، اما من اعتنای سگ هم به او نکردم.

به کسی بی‌اعتنایی کردن؛ کسی را به‌کلی نادیده گرفتن؛ کسی را بی‌ارزش/ خوار شمردن

محل سگ [هم] به کسی نگذاشتن؛ 

اعتنای سگ [هم] به کسی نکردن (غیرمودبانه)

 

- بعد از تحقیق معلوم شد که ماجرا دراصل یک اتفاق عادی بوده و در اثر یک‌کلاغ چهل‌کلاغ کردن به این صورت درآمده است.

- به این حرف‌ها اعتماد نکنید. این‌ها استاد ک‌کلاغ چهل‌کلاغ کردن‌اند.

اغراق کردن/ شاخ‌وبرگ دادن به واقعه‌ یا شنیده‌ای، به‌طوری که به ماجرایی غیرواقعی تبدیل شود.

یک‌کلاغ چهل‌کلاغ کردن

- از اولش گلوش پیش حاجیت گیر کرده بود. جان تو منم مرده‌شم.

(جمال میرصادقی – بادها خبر از تغییر فصل می‌دادند)

- گلویش سخت پیش دختر همسایه گیر کرده بود اما دخترک اعتنایی به او نداشت.

عاشق کسی شدن

گلو‌ی کسی پیش کسی گیر کردن

همچنین ←«خود را به کوچه‌ی علی چپ زدن»

- هر وقت سر بزنگاه به چیزی می‌رسیدم، خودم را می‌زدم به آن راه، یعنی چیزی ندیده‌ام.

(میرصادقی – بادها خبر از تغییر فصل می‌دادند)

- خودت را به آن راه نزن، ما همه چیز را می‌دانیم.

وانمود کردن به ندیدن/ نشنیدن/ نفهمیدن چیزی

خود را به آن راه زدن

- این‌ها از آن دسته مردم‌اند که تا به پُست و مقامی می‌رسند، دودستی به آن می‌چسبند و برای نگهداری آن به هر پَستی و خفتی تن می‌دهند.

- همین نان بخورونمیر را هم باید دودستی بچسبیم که از دستمان نرود.

چیزی را بسیار دوست داشتن و از آن جدا نشدن

دودستی به چیزی چسبیدن

این ... مرد نکره‌ی گردن‌کلفتی بوده، گیرم چنان تنبل و بی‌عار که زور و هیکلش به‌ لعنت خدا هم نمی‌ارزیده.

(زاهاریا استانکو – پابرهنه‌ها – ترجمه‌ی شاملو)

به‌کلی بی‌ارزش/ بی‌فایده بودن؛ به‌هیچ دردی نخوردن

به لعنت خدا [هم] نیرزیدن

همچنین ← «نم پس ندادن»

و ← «آب از دست کسی نچکیدن»

در محله به خست معروف بود. خیلی‌ها پشت سرش می‌گفتند: آب به کسی روا ندارد، دستش توی جیبش نمی‌رود، جان به عزرائیل نمی‌دهد  ...

بسیار خسیس بودن

جان به عزرائیل ندادن

... دنبال کون قاضی راه می‌افتد از این آبادی به آن آبادی، که هم خودش را به این و آن نشان داده باشد، هم به مردم فهمانده باشد که در صورت احتیاج بدانند دَمِکی را باید ببینند.

(زاهاریا استانکو – پابرهنه‌ها – ترجمه‌ی شاملو)

به‌قصد خودنمایی یا به‌دست آوردن امتیازی دنبال/ همراه کسی رفتن

دنبال کون کسی [راه] افتادن (تحقیرآمیز/ توهین‌آمیز)

سیاست همین است. حاکمان امروز در اوج قدرتند و ای بسا که فردا باید دربه‌در دنبال سوراخ موش بگردند.

از ترس در جستجوی راه فرار/ مخفیگاه بودن؛ به وحشت افتادن

دنبال سوراخ موش گشتن

این اصط. از زبان روسی و از ترکیب Чёсаная Фасонная گرفته شده که "چسانی فسانی" تلفظ می‌شده است. اولین واژه یعنی  Чёсаная  (چسانی) صفت مذکر (و نیز مونث آن با تلفظ "چوسانایا") دراصل به‌معنی کسی است که موی خود را خوب آرایش کرده، اما به‌معنی مجازیِ کسی که آرایش زیاد کرده نیز به‌کار می‌رود و در آن زبان نیز طنز‌آمیز و کنایه‌آمیز است. واژه‌ی رایج امروزی برای این معنی Причёсаная (پری چوسانی) است. دومین واژه یعنی  Фасонна (فسانی) هم‌ریشه با Fasson فرانسوی، در زبان روسی به‌معنی کسی است که لباس مرتبی به‌تن دارد و مجاز خوش‌پوش/ خوش‌لباس است. 

- دخترخاله برای مهمونی شب جمعه یک چسان‌فسانی کرده بود که بیا و ببین.

- مثل اینکه امشب خبریه خانوم. حسابی چسان فسان کردین!

آرایش غلیظ/ اغراق‌آمیز

چسان فسان 


1- در منزل شما به ما خیلی خوش گذشت، اما کم‌کم باید غزل خداحافظی را خواند و رفت.

2-این‌طور پیش برود، نه‌تنها آبروی چندین کرورساله‌ی من جلو سایر جک‌وجانورها می‌ریزد و دندان‌هایم را می‌شمرند، بلکه ممکن است خنجری از پشت به ما بزنند و نژاد برگزیده‌ی ما غزل خداحافظی را بخواند ...

(هدایت - قضیه‌ی زیر بته)

1- برای خداحافظی و رفتن از جایی خود را آماده کردن

2- مردن

غزل خداحافظی را خواندن

دختر به‌قدری زیبا بود که ماه می‌گفت تو درنیا که من درآمدم.

کنایه از بسیار زیبا بودن او

کسی به ماه می‌گوید تو درنیا که من درآمدم

1- بحث با برادر من بی‌فایده است، او همیشه ساز خودش را می‌زند.

2- اگر منظورت از آزادی این است که هرکس ساز خودش را بزند، من با آزادی موردنظر تو مخالفم. این آزادی نیست بلکه هرج‌ومرج است.

- اینجا هیچ‌کس به حرف مدیر گوش نمی‌دهد و هرکسی ساز خودش را کوک می‌کند.

1- بر عقیده/ دیدگاه خود پافشاری کردن و به خواسته‌ها و به نظر دیگران توجه نکردن

2- هماهنگی میان دست‌درکاران وجود نداشتن

 ساز خود را زدن/ کوک کردن

 

در جمع رفقا حرف زدن راحته، اگر راست می‌گی برو توی خیابون شعار بده تا بفهمی یک من ماست چه‌قدر کره داره.

کنایه از این که واقعیت دشوارتر/ غیر از آن است که مخاطب می‌پندارد

... یک‌من ماست چه‌قدر کرده دارد/ می‌دهد