استفاده‌کننده‌ی گرامی

این پایگاه اینترنتی برای گرد‌آوری اصطلاح‌های زبان فارسی و دری (فارسیِ رایج در افغانستان) بنیان‌گذاری شده است. برای هر اصطلاح:

- معنی یا معنی‌های آن و

- یک یا چند مثال داده می‌شود و

- تلاش می‌شود چگونگی پیدایش و دگرگونی آن پژوهش و ثبت شود.

شما می‌توانید

اصطلاح موردنظر خود را میان آنهایی که تاکنون وارد شده‌اند، بیابید.

برای این کار کلیدواژه (مدخل) یا یکی از واژه‌های تعیین‌کننده‌ی اصطلاح موردنظر خود را در بخش جستجو بنویسید و دستور جستجو بدهید.

اما شما می‌توانید با

- پیشنهادِ اصطلاح‌های تازه،

- پیشنهادِ تکمیل و اصلاحِ اصطلاح‌های موجود و

- نظرهای اصلاحی و تکمیلی خود

این فرهنگ را پربار‌تر و به بهتر شدن این پایگاه یاری کنید.

بهترین شیوه برای همکاری با پایگاه، نام‌نویسی در آن است .

لطفا پیش از پیشنهاد اصطلاح تازه، با استفاده از بخش جستجو مطمئن شوید که آن اصط. در فرهنگ موجود نیست.

پیشنهادهای داده‌شده پس از بررسی در فرهنگ وارد می‌شوند و در معرض استفاده‌ی همگان قرار می‌گیرند.

تازه‌ترین اصطلاح‌ها
توضیح مثال معنی اصطلاح

دیربامی [دیروقتِ صبح] امام ده به مسجد می‌رفت، جامه‌اش به سگی باران‌خورده بیاسایید [ساییده شد]. امام چشم بر هم نهاده گفت: انشاءالله گربه است.

(علی اکبر دهخدا – امثال و حکم)

این‌گونه برخوردهای سادلوحانه که «انشاءلله گربه است»، همیشه به گروه‌های سیاسی لطمه‌های جبران‌ناپذیر وارد کرده است. بعضی از فعالان سیاسی همچنان خوش‌بینانه امیدوارند که این یکی هم «انشاءلله گربه باشد» ولی تجربه‌ی گذشته واقعیت دیگری را نشان می‌دهد.

کنایه از خوش‌بینی بیش از اندازه.

هنگاهی گفته می‌شود که کسی نشانه‌ی آشکار خطری را نادیده بگیرد یا آن را با خوش‌بینی/ سهل‌انگاری نشانه‌ی امر بی‌خطری تلقی کند.

انشا‌ءالله گربه است

- درخت‌های بی‌زبون جلو چشم‌هامون از بین می‌رفتن، زانوی غم به بغل گرفته بودیم و هیچ کاری نمی‌تونسیم بکنیم. 

(جمال میرصادقی – آقا، آقا – از برگزیده‌ی داستان‌های کوتاه)

- به خودم گفتم، تا کِی می‌خوای زانوی غم بغل کنی و اینجا بشینی؟ پا شو و با واقعیت زندگیت روبرو شو!

 

 

 

بسیار اندوهگین بودن؛ غصه‌دار بودن

زانوی غم به بغل گرفتن/ بغل کردن

 

 

همچنین ← «گلیم خود را از آب کشیدن»

در هنگام سختی و بحران‌ اقتصادی کمتر کسی به فکر کمک به دیگران می‌افتد و هر کس فقط می‌خواهد جُل خود را از آب بکشد.

خود را از گرفتاری/ مخمصه/مضیقه رهانیدن

جُل خود را از آب کشیدن

همچنین ← «جُل خود را از آب کشیدن»

سرها را نزدیک آورده، پچ‌پچ‌کنان مشغول نجوا و تبانی و در تلاش بودند که دیگران را زیر پا گذاشته، در بیرون کشیدن گلیم خود از آب، تمهیدات و لطایف‌الحیلی به‌خرج بدهند ...

(جمال‌زاده – صحرای محشر)

 

هرکس می‌خواهد در میان این هرج‌ومرج و بخوروبچاپ، به‌بهانه‌ی این‌که از نان خوردن نیفتیم، گلیم خودش را از آب بیرون بکشد.

(صادق هدایت – حاجی آقا)

خود را از گرفتاری/ مخمصه/ مضیقه نجات دادن؛ راهی برای رفع مشکل خود یافتن

گلیم خود را از آب [بیرون] کشیدن

علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست، نادانی
نه محقق بود نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر

(گلستان سعدی)

- این حضرت آقا یک عنوان دکتری را هم یدک می‌کشد، اما رفتارش مثل لات‌های چاله‌میدان است و به‌معنی واقعی کلمه، چارپایی است بر او کتابی چند.

 

کنایه از شخصی که درس خوانده اما رفتار ناشایستی دارد یا دانش عمومی ندارد.

چارپایی بر او کتابی چند

بسا کس که زانو بر زانوی ما دارد و از ما هزار فرسنگ است.

(خواجه عبدالله انصاری - رسایل فارسی)

هم‌نشین/ معاشر کسی بودن

زانو بر زانوی کسی داشتن (قدیم)

- امان از دست این خاله‌زنک‌ها. هرکار بکنی، یک ایرادی می‌گیرند.

- خانم جان، ما نمی‌توانیم جلوی زبان خاله‌زنک‌ها را بگیریم. بهترین راه این است که به حرف‌هایشان بی‌اعتنا باشیم.

کسی که پیوسته پشت سر/ درباره‌ی دیگران حرف می‌زند/ به کار دیگران فضولی می‌کند

خاله‌زنک (توهین‌آمیز)

زبونم مو درآورد ازبس که گفتم بچه‌جون بشین درس بخون. اما از این گوش می‌شنوه و از اون گوش به‌در می‌کنه.

بارها تکرار کردن بی‌نتیجه‌ی چیزی

زبان کسی مو درآوردن

 

- یک الف بچه بود که پدرش مرد و مسئولیت خانواده به‌گردنش افتاد.

- چی، من بیام از این یه الف بچه دستور بگیرم؟

کنایه از بچه‌ی خردسال و ضعیف‌بنیه

یک الف بچه

- صاحب‌خانه گفت‌‌‌‌: "یا به زبان خوش اجاره‌های عقب‌افتاده‌‌ات را می‌دهی یا دمت را می‌گیرم و می‌اندازم بیرون."

- او مثل همیشه شروع کرد به تعریف کردن از خودش، اما این بار حسن‌آقا پته‌اش را جلوی همه روی آب ریخت و حسابی دمش را به کولش داد.

کسی را با خفت و خواری راندن؛ کسی را ناکام گذاشتن

دُم کسی را گرفتن و بیرون انداختن (توهین‌آمیز)

دُم کسی را به کولش دادن

 

در میان ملائکه هم کار در دست کسانی بود که شات‌وشوتشان بیشتر بود و در حقه‌بازی و دوز و کلک بیشتر دست داشتند و فقیروفقرا و اشخاص کارکن و کم‌حرف عموما بغدادشان خراب و نه‌شان در گرو هشت ... بود.

(جمال‌زاده – صحرای محشر)

تنگ‌دست/ بی‌چیز/ نیازمند/ گرسنه بودن

بغداد کسی خراب بودن

- با این حرف‌ها آب توی گوش مردم بیچاره می‌کنند.

- تصور می‌کردند که به‌همین مفتی‌ها می‌توانند آب تو[ی] گوش عالم‌الغیب والشهاده کرده کلاه به سرش بگذارند.

(جمال‌زاده – صحرای محشر)

گول زدن/ اغفال کردن کسی

آب در/ توی/ گوش کسی کردن

بُخُو (در اصل از ترکی) حلقه و زنجیری است که معمولا به یک وزنه‌ی سنگین متصل است و به دست و پای چارپایان و محکومان می‌بستند. به‌این ترتیب بُخُوبریده یعنی حیوانی/ کسی که زنجیرش پاره و جلویش ول شده.

 همچنین ← «پاچه ‌ورمالیده» و «پاردُم‌سابیده»

این مرتیکه از آن پاچه‌ورمالیده‌های بُخُو بریده است.

(صادق هدایت - حاجی‌آقا)

 

- ولیکن هنوز پای این بخو بریده‌ها و دزدان دریایی به خلیج فارس باز نشده بود و رنگ مروارید را در خواب هم ندیده بودند ...


(صادق هدایت – توپ مروارید)  

حقه‌باز؛ متقلب؛ پشت‌هم‌انداز

بُخُو بُریده

- از دور به‌نظر می‌رسید دارند دوستانه با هم گفتگو می‌کنند، اما یک‌باره زدند به تیپ هم و یقه‌ی همدیگر را گرفتند.

- عصبانی بودیم و حسابی زدیم به تیپ و تار هم

با هم دعوا/ نزاع کردن؛

درگیر شدن

به تیپ هم زدن؛

به تیپ‌وتاپ/ تیپ‌وتار هم زدن

 

دو هفته پیش، به‌اصرار شاطرحسین روبند شدم ...، دو صندوق نوره معامله کردم. چون پولش متلق به مرحوم حلیمه‌خاتون بود، نمی‌خوام زیر دین مرده برم، اینه که می‌خوام بدونم ترقی کرده یا نه.

 (صادق هدایت – حاجی‌آقا)

در محذور اخلاقی/ در رودربایستی قرار گرفتن؛ ماخوذ به حیا شدن

روبند شدن

گول حرف‌های این حروم‌زاده رو نخور، این آدم صدتا چاقو می‌سازه، یکیش هم دسته نداره.

او حرف‌های بسیاری می‌زند/ ادعاهای زیادی می‌کند که هیچ‌یک اساسی ندارد؛ او دروغ می‌گوید/ دروغ‌گوست.

کسی صد[تا] چاقو می‌سازد، [ولی] یکی از آنها هم دسته ندارد

هروقت عذرا خانم دادوفریاد راه می‌انداخت، آقای سرابیانی با لحن آمرانه‌ای می‌گفت: "زن! اون روی سگ منو بالا نیار!" و عذراخانم هم که چشم‌وگوشش از این حرف‌ها پر بود، بلندتر داد می‌زد. آن‌وقت آقای سرابیانی درحالی‌که پشت سر هم استغفرالله می‌فرستاد، از خانه می‌زد بیرون.

کسی را به‌شدت خشمگین/ پرخاشگر کردن

[آن] روی سگ کسی را بالا آوردن

همچنین ← «کاسه[و]‌کوزه‌ها سر کسی شکستن»

- خودت از اول همه‌ی تصمیم‌ها رو گرفتی، حالا که ضرر کردی، می‌خوای کاسه‌کوزه‌ها رو سرِ من بشکنی؟

- وقتی دزدی‌ها و کثافت‌کاری‌های آقایان رو می‌شود، کاسه‌وکوزه‌ها را سر کارمند بدبختی می‌شکنند.

تقصیر چیزی را به ‌گردن کسی که مقصر واقعی نیست، انداختن

 

 کاسه[و]‌کوزه‌ها/ کاسه[و]‌کوزه‌ی چیزی را سرِ کسی شکستن

 

- به‌جای دستور دادن، هم بکش و خودت هم گوشه‌ای از کارها رو به‌دست بگیر!

- اگر خیلی سردشه، باید هم بکشه و پاشه، پنجره رو ببنده.

تنبلی را کنار گذاشتن

هم کشیدن (توهین‌آمیز)

همچنین ← «کاسه[و]‌کوزه‌ها/ کاسه[و]‌کوزه‌ی چیزی را سرِ کسی شکستن»

خودشان بریدند و خودشان دوختند، بعد که گندکاری درآمد، خودشان را کشیدند کنار و همه‌ی کاسه‌کوزه‌ها سرِ من بدبخت شکست.

تقصیر چیزی به‌ گردن کسی افتادن

کاسه[و]‌کوزه‌ها/ سرِ کسی شکستن