استفاده‌کننده‌ی گرامی

این پایگاه اینترنتی برای گرد‌آوری اصطلاح‌های زبان فارسی و دری (فارسیِ رایج در افغانستان) بنیان‌گذاری شده است. برای هر اصطلاح:

- معنی یا معنی‌های آن و

- یک یا چند مثال داده می‌شود و

- تلاش می‌شود چگونگی پیدایش و دگرگونی آن پژوهش و ثبت شود.

شما می‌توانید

اصطلاح موردنظر خود را میان آنهایی که تاکنون وارد شده‌اند، بیابید.

برای این کار کلیدواژه (مدخل) یا یکی از واژه‌های تعیین‌کننده‌ی اصطلاح موردنظر خود را در بخش جستجو بنویسید و دستور جستجو بدهید.

اما شما می‌توانید با

- پیشنهادِ اصطلاح‌های تازه،

- پیشنهادِ تکمیل و اصلاحِ اصطلاح‌های موجود و

- نظرهای اصلاحی و تکمیلی خود

این فرهنگ را پربار‌تر و به بهتر شدن این پایگاه یاری کنید.

بهترین شیوه برای همکاری با پایگاه، نام‌نویسی در آن است .

لطفا پیش از پیشنهاد اصطلاح تازه، با استفاده از بخش جستجو مطمئن شوید که آن اصط. در فرهنگ موجود نیست.

پیشنهادهای داده‌شده پس از بررسی در فرهنگ وارد می‌شوند و در معرض استفاده‌ی همگان قرار می‌گیرند.

تازه‌ترین اصطلاح‌ها
توضیح مثال معنی اصطلاح

- من خاطرجمع هستم که قاتل شوهر بیچاره‌ی من همین شازده است.

(ایرج پزشک‌زاد – دایی‌جان ناپلئون)

 - خاطرت جمع باشد که به‌زودی به مقام وزارت و صدارت خواهی رسید.

(جمال‌زاده – قنبرعلی جوان‌مردِ ...)

از چیزی مطمئن بودن؛

درباره‌ی چیزی نگرانی نداشتن

خاطرجمع بودن؛

خاطر کسی جمع بودن

قدرت‌های خارجی این گروه را در آب‌نمک خوابانده بودند تا در صورت لزوم برای راه‌انداختن جنگ داخلی و ایجاد هرج‌ومرج در کشور از وجودش استفاده کنند. اما به‌نظر می‌رسد که تاریخ مصرفش گذشته است.

کسی/ چیزی را [پروراندن و] برای استفاده در آینده/ در موقع مناسب زیرنظر داشتن

کسی/ چیزی را توی/ در آب‌نمک خواباندن

«غاز» در دوران قاجار واحد پولی معادل نیم‌شاهی بوده که به‌دلیل کم‌ارزش بودنش ‌معنی عام پول بسیار کم و ناچیز را یافته و پس از منسوخ شدن آن واحد، به‌همین معنی در چند اصط. باقی مانده است ازجمله گفته می‌شود: "... یک غاز هم نمی‌ارزد."

1- این حرف‌های صدتایک‌غاز را کنار بگذارید، اینها هیچ نتیجه‌ای ندارند، جز وقت تلف کردن.

2- درس بخونم که چی؟ که آخرش برم مثل بابام کارمند بشم و یک‌عمر قلم صدتایه‌غاز بزنم و همیشه هَشتَم گروی نُهَم باشه؟

1- چیز بی‌ارزش

2- کاری که برای شخص چیزی به‌بار نیاورد/ دست‌مزد قابل‌توجهی نداشته باشد

صدتایک‌غاز؛

صدمن‌یک‌غاز

همچنین ← «آب به غربال پیمودن»

- دون کیشوت ... به مهترش گفت: "سانکو، من همیشه این نکته را شنیده‌ام که نیکی در حق فرومایگان آب در هاون کوبیدن است."

 (سروانتس – دن کیشوت – ترجمه‌ی محمد قاضی)

 - این کار شما مثل این است که آب را در هاون بکوبید.

 

کار بیهوده/ بی‌نتیجه کردن

آب در هاون/ به هاون کوبیدن/ ساییدن

 

1- همین‌که سربزنگاه قصه می‌رسید، مرشدعلی یک‌باره می‌ایستاد و می‌گفت: "هرکه را مهر علی در دل است، دست در جیب کند و ..."

2- پیرمرد ... فکر کرده بود که سر بزنگاه مچ او را بگیرد و گوش‌مالیش بدهد.

 (میرصادقی -  چشم‌های من، خسته)

1- درست در لحظه‌ی حساس/ مناسب؛ در مهم‌ترین لحظه‌ی یک رویداد

2- در حین ارتکاب جرم یا عملی که نباید کسی از آن آگاه شود.

سرِ بزنگاه

- عباسی خودش را آدم باتجربه و زرنگی می‌دانست، اما از فاطمی رودست خورد.

- حسن  بعد از آن‌که از آن کلاه‌بردار رودست خورده و همه چیزش را از داده بود، دیگر آن آدم همیشگی نبود؛ آدمی بود سرخورده و افسرده.

متوجه حیله‌ی کسی نشدن؛

فریب/ گول کسی را خوردن؛

به دام افتادن

رودست خوردن

همیشه پیش مشتری‌ها به خدا و پیغمبر قسم می‌خوره که یک قرون هم در این معامله سود نمی‌بره و شریکش رو هم که اونجا ایستاده شاهد می‌آره. خوب دیگه، به روباه گفتن شاهدت کیه، گفت دمم.

هنگامی گفته می‌شود که کسی برای اثبات گفته‌ی خویش، شخص وابسته به خود یا کسی را که خود نفعی در آن موضوع دارد، در مقام شاهد عنوان می‌کند.

به روباه گفتند شاهدت کیست، گفت دُمم.

همچنین ← «سنگ کسی/چیزی را به سینه زدن»

تا دیروز برای رئیس‌جمهور قبلی یقه می‌دراند، اما همین‌که دید ستاره‌ی اقبال او رو به‌افول است، یک‌باره طرفدار سرسخت حزب مخالف او شد.

طرفداری تعصب‌آمیز یا ریاکارانه از کسی / چیزی

یقه/ یخه[ی خود را] برای کسی یا چیزی چاک کردن/ پاره کردن/ دراندن؛

برای کسی/ چیزی یقه‌درانی کردن

همچنین ← جیم‌ شدن؛

← به‌چاک زدن

- داشت می‌رفت سرِ قرار، اما همین‌که پاسبان‌ها را از دور دید، فلنگ را بست.

- دیدم داره کار به جاهای باریک می‌کشه، فلنگو بستم و زدم به چاک.

پنهانی فرار کردن/ گریختن؛ بی‌خبر و به‌طوری که کسی متوجه نشود از جایی رفتن

فلنگ را بستن

این اصط. از زبان روسی و از ترکیب Чёсаная Фасонная گرفته شده که "چسانی فسانی" تلفظ می‌شده است. اولین واژه  یعنی Чёсаная  (چسانی) صفت مذکر (و نیز مونث آن با تلفظ "چوسانایا") دراصل به‌معنی کسی است که موی خود را خوب آرایش کرده، اما به‌معنی مجازیِ کسی که آرایش زیاد کرده نیز به‌کار می‌رود و در آن زبان نیز طنز‌آمیز و کنایه‌آمیز است. واژه‌ی رایج امروزی برای این معنی Причёсаная(پری چوسانی) است. دومین واژه یعنی  Фасонна (فسانی) هم‌ریشه با Fasson فرانسوی، در زبان روسی به‌معنی کسی است که لباس مرتبی به‌تن دارد و مجاز خوش‌پوش/ خوش‌لباس است. 

- دخترخاله برای مهمونی شب جمعه یک چسان‌فسانی کرده بود که بیا و ببین.

- مثل اینکه امشب خبریه خانوم. حسابی چسان فسان کردین!

آرایش غلیظ/ اغراق‌آمیز

چسان فسان 


1- اسرار خودت را به این‌ها نگو، دهنشان چفت و بست ندارد. 

2- دهنش اصلا چفت‌‌‌‌وبست ندارد، اگر با کسی دربیفتد، هربدوبیراهی که دم دهنش بیاید به او می‌گوید.

1- رازدار نبودن؛ سخن‌چین بودن؛ هرزه‌گویی کردن؛ راست و دروغ را به هم آمیختن

2- بددهن بودن

دهان کسی چفت‌وبست/ چاک‌وبست نداشتن

همچنین ← «زبان به زبان کسی گذاشتن»

شما نباید دهن به دهن این پاچه‌ورمالیده‌ها بذارین، این‌ها حرمت کسی رو نگه نمی‌دارن و جلوی مردم آبروی آدمو می‌برن.

با کسی بحث/ بگومگو کردن؛ جواب تند به کسی دادن

دهان به دهانِ/ دهن به دهن کسی گذاشتن؛

با کسی دهان‌به‌دهان/ دهن‌به‌دهن شدن

کُمیت واژه‌ای است عربی، به‌معنی کهر (اسب سرخ‌رنگ) یا اسبی که یالش سرخ و دمش سیاه باشد. 

... عجالتا آه در بساطم نیست و کُمیتم سخت لنگ است. فردا باید بروم مریض‌خانه و نمی‌دانم پول حکیم و دوا را از کجا تهیه کنم.

(صادق هدایت – حاجی آقا)

بی‌چیز/ نیازمند/ درمانده بودن

کُمیِت کسی لنگ بودن/ لنگیدن

- تو خودت هنوز گیر نیفتاده‌ای تا بفهمی یک من ماست چه‌قدرکره دارد.

(جعفر شهری - شکر تلخ)

- اگر راست می‌گی، بیا جلو، تا حالیت کنم، یک من آرد چندتا نون می‌ده!

برای ترساندن کسی از عواقب انجام کاری یا تهدید کسی گفته می‌شود.

یک من ماست چه‌قدر/چند سیر کره می‌دهد/ دارد؛

یک من آرد چندتا نان می‌دهد

- بچه‌های محل کمین کشیدند تا این‌که شبی در کوچه‌ی خلوتی ماست‌خورش را گرفتند و تا جایی که می‌خورد کتکش زدند.

- بالاخره دیروز در بازار ماست‌خورش را گرفتم و طلبم را وصول کردم.

کسی را [سر بزنگاه] گیر انداختن

ماست‌خور کسی را گرفتن

گفتم کار تعمیر خانه‌ات به کجا کشید؟ گفت اوسا معمار بدجوری دست ما را توی حنا گذاشته.

کار کسی راناتمام گذاشتن/ به پایان نرساندن و او را معطل گذاشتن

دست کسی را توی حنا گذاشتن

یکی از ورزش‌های زورخانه‌ای «سنگ‌زدن» است. در این ورزش پهلوانان دو تخته‌ی چوبی را بر روی سینه می‌برند و آن را همراه با شمارش مرشد جابه‌جا می‌کننددر گذشته این ورزش با دو تخته‌سنگ انجام می‌شده و هریک از پهلوانان بنا به توانایی خود سنگ مخصوصی داشت. اگر ورزشکاری سنگ پهلوان دیگری را به سینه می‌زد، احتمال داشت، آن سنگ به‌دلیل سنگینی زیادش به روی سینه‌ی او بیفتد و به او آسیب برساند. به همین دلیل در زورخانه‌ها گفته می‌شد: سنگ دیگری را به سینه نزن.

 این جمله به‌مرور زمان در مقام اصطلاح به زبان عموم راه یافته و معنی کنونی را یافته است.

- نمی‌دانم چه معجزه‌ای روی داده که این آقا یک‌باره آزادی‌خواه شده و سنگ دموکراسی را به سینه می‌زند!

- اولا هی منو از خوابت می‌ترسونی ... و سنگ یه مشت گدا رو به سینه می‌زنی. اگه این گداها دعاشون گیرا بود، برای خودشون دعا می‌کردن ... تا از گشنگی نمیرن.

(جعفر شهری – شکر تلخ)

از کسی آشکارا طرفداری/ پشتیبانی کردن؛

برای کسی/ چیزی تبلیغ کردن

سنگ کسی/ چیزی را به سینه زدن

 

این مطبوعات صبح تا شب دارند دروغ و دونگ و مزخرفات به خورد مردم می‌دهند و کسی هم جلودارشان نیست.

فکری، نظری یا عقیده‌ای را به کسی تلقین کردن/ به ذهن کسی فرو کردن

چیزی را به خورد کسی دادن

- مردم را به‌جان یکدیگر می‌اندازند و از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند.

- اما کسان دیگری هم هستند که در کمین نشسته‌اند و همین‌که اوضاع آشفته شود، بلافاصله دست‌به‌کار می‌شوند تا از آب گل‌آلود ماهی بگیرند.

از اوضاع آشفته بهره‌برداری/سوءاستفاده کردن

از آب گل‌آلود ماهی گرفتن

1- باز هم گلی گوشه‌ی جمال شما که گاهی سری به ما می‌زنید! بقیه‌ی دوستان قدیم همگی ما را فراموش کرده‌اند.

2- گلی به جمالتان! از دست شما جونم‌مرگ شده‌ها دو روز دیگر ما باید سفیل و سرگردان سر به بیابان بگذاریم.

(صادق هدایت - قضیه‌ی نمک ترکی)

1- آفرین بر آن شخص؛ دستش درد نکند

2- (با طنز) برای ریشخند کردن/ تقبیح کسی به‌کار می‌رود

گلی به [گوشه‌ی] جمال کسی