استفاده‌کننده‌ی گرامی

این پایگاه اینترنتی برای گرد‌آوری اصطلاح‌های زبان فارسی و دری (فارسیِ رایج در افغانستان) بنیان‌گذاری شده است. برای هر اصطلاح:

- معنی یا معنی‌های آن و

- یک یا چند مثال داده می‌شود و

- تلاش می‌شود چگونگی پیدایش و دگرگونی آن پژوهش و ثبت شود.

شما می‌توانید

اصطلاح موردنظر خود را میان آنهایی که تاکنون وارد شده‌اند، بیابید.

برای این کار کلیدواژه (مدخل) یا یکی از واژه‌های تعیین‌کننده‌ی اصطلاح موردنظر خود را در بخش جستجو بنویسید و دستور جستجو بدهید.

اما شما می‌توانید با

- پیشنهادِ اصطلاح‌های تازه،

- پیشنهادِ تکمیل و اصلاحِ اصطلاح‌های موجود و

- نظرهای اصلاحی و تکمیلی خود

این فرهنگ را پربار‌تر و به بهتر شدن این پایگاه یاری کنید.

بهترین شیوه برای همکاری با پایگاه، نام‌نویسی در آن است .

لطفا پیش از پیشنهاد اصطلاح تازه، با استفاده از بخش جستجو مطمئن شوید که آن اصط. در فرهنگ موجود نیست.

پیشنهادهای داده‌شده پس از بررسی در فرهنگ وارد می‌شوند و در معرض استفاده‌ی همگان قرار می‌گیرند.

تازه‌ترین اصطلاح‌ها
توضیح مثال معنی اصطلاح

- از همان دوران بچگی خرده‌شیشه داشت و برای همه می‌زد. 

- به ظاهر دوستانه‌اش اعتماد نکن. معروف است که جنسش شیشه‌خرده دارد.

بدجنس/ بدذات/ خبیث بودن

[جنس کسی] شیشه‌خرده/ خرده‌شیشه داشتن

من به تو اعتماد کردم. حالا نری توی بوق بکنی‌ها!

چیزی را که باید پنهان بماند فاش کردن/ به دیگران گفتن

چیزی را در/ توی بوق یا بوق‌وکرنا کردن/ زدن

این اصط. تغییریافته‌ یا نوع دیگری از ← «خرتوخر» است و برای پرهیز از بردن نام خر به این شکل درآمده است. 

توی خونه‌شون شیرتوشیری بود که نگو و نپرس. ظرف کره توی دستشویی و اسباب‌بازی بچه‌ها توی یخچال بود.

بسیار بی‌نظم/ درهم/ مغشوش بودن؛ هیچ قانون و قاعده‌ای درکار نبودن

 

شیرتوشیر

ترس برادر مرگ است و من هم آدمی هستم ترسو. البته اگر خود میرزا از من می‌خواست که خبری از خانواده‌اش به‌دست بیاورم، دل به دریا می‌زدم.

(بزرگ علوی – میرزا)

برای انجام کاری خطر کردن؛ بی‌پروا دست به کاری زدن

دل به دریا زدن

دستور داد تخم پرتقال را در مازندران کاشتند و در انتظار نوبر میوه‌اش مشغول مکیدن سماق شد. 

(صادق هدایت - توپ مرواری)  

پسره‌ی بی‌حیای قرتی، صدسال سماق بمکد چیزی نصیبش نخواهد شد. 

(جمال‌زاده - دارالمجانین)

بیهوده انتظار کشیدن؛ در حسرت چیزی بودن؛ کار بی‌حاصل کردن

سماق مکیدن

همچنین ← «چشم دیدن کسی را نداشتن»

این دوتا سایه‌ی همدیگر را با تیر می‌زدند و از هر امکانی برای ضربه زدن به یکدیگر استفاده می‌کردند، اما هر دو هنرپیشه‌های خوبی بودند و می‌توانستند حفظ ظاهر را بکنند.

با کسی دشمنی داشتن

سایه‌ی کسی را با تیر زدن

در معنی اول مترادف است با ← «دخل کسی را درآوردن»، ← «پدر کسی را درآوردن» و ← «حساب کسی را رسیدن»

1- در گوشه‌ی خلوتی سر راهش را گرفتند و چنان ترتیبش را دادند، که از شدت درد به خود می‌پیچید.

2- ... دامن سفیدش آن‌قدر نازک است که از پشتش هرچه را بخواهی می‌توانی ببینی. پسرها دوروبرش می‌پلکند، حاضرند همان‌جا درازش کنند و حضوری ترتیبش را بدهند.

(زاهاریا استانکو – پابرهنه‌ها، ترجمه‌ی احمد شاملو)

1- کسی را تنبیه یا ادب کردن/ به سزای اعمالش رساندن

2-با کسی عمل جنسی انجام دادن / نزدیکی کردن

ترتیب کسی را دادن

همچنین ← «بند را آب دادن»

- دو نفر مامور پلیس آمده بودند و درباره‌ی تو پرس‌وجو می‌کردند. نکند دوباره دسته‌گلی به آب داده باشی!

- از دو روز پیش هیچ خبری این پسره نیست. می‌ترسم دسته‌گلی به آب داده باشه.

مرتکب اشتباهی/ عمل زشتی شدن؛

با انجام عمل نسنجیده‌ای خود یا دیگری را به دردسر انداختن

دسته‌گل به آب دادن

 

 

دلمان خوش بود که بین همه‌ی این جماعت، این یکی آدمی راستگو و درست‌وحسابی است. ولی این هم توزرد از آب درآمد.

برخلاف انتظار، تقلبی/ قلابی/ به‌دردنخور از کار درآمدن؛

در عمل نامرغوب‌تر/ بدتر/ کم‌ارزش‌تر از آنچه که انتظار می‌رفت خود را نشان دادن

توزرد [از آب/ از کار] درآمدن

- من بارها نصیحتش کردم و او را از راه خطا برحذر داشتم، اما نصیحت‌های من در او تاثیری نکرد تا این‌که سرش به سنگ خورد.

- حالا که سرت به سنگ خورده، با من مشورت می‌کنی؟

به‌سختی دچار شکست/ ناکامی و درنتیجه پشیمانی شدن

سر کسی به سنگ خوردن

چرا این کارها را می‌کنی؟ می‌خواهی آبروی خودت را ببری و همه‌مان را دشمن‌شاد کنی؟

به وضع ناگوار/ ناخوش‌آیندی دچار شدن، به‌طوری که مایه‌ی شادی دشمنان شود

دشمن‌شاد شدن

مریزاد (در اصل مریزد یا نریزد) در لغت به‌معنی نلرزد است که در این ترکیب به‌شکل دعایی یا بیان آرزو به‌کار رفته است: باشد تا دستت نلرزد یا به لرزش دست دچار نشوی.

این شکل دعایی در ادب قدیم سابقه دارد:

بنازیم دستی که انگور چید / مریزاد پایی که در هم فشرد (حافظ)

یا:

بریز آب رز از دست ای پریزاد / که هرگز زخمه‌ی دستت مریزاد (عطار)

- پس از این پیروزی چشم‌گیر تیم ملی باید به تک‌تک بازی‌کنان دست‌مریزاد گفت.

- استاد خیاط گفت: لباسی برایت بدوزم که خودت بگویی دست‌‌مریزاد!

برای سپاس‌گزاری و قدردانی از کار کسی خطاب به او گفته می‌شود؛ آفرین

دست‌مریزاد

همچنین ← «دسته‌گل به آب دادن»

- بازپرس بسیار کارآزموده بود و باید خیلی حواسم را جمع می‌کردم که بند را آب ندهم.

- اگر آن ناکس بند را آب نداده بود، امروز این گرفتاری را نداشتیم.

فاش کردن چیزی که باید پنهان بماند؛ بر اثر غفلت/ نادانی یا عمل نسنجیده برای خود یا دیگران زیان/ گرفتاری یا رسوایی به‌بار آوردن

بند را آب دادن

همچنین ← «سبیل کسی را چرب کردن» و ← «خر کریم را نعل کردن»

 ... اختلاف‌های داخلی را دامن می‌زنند، در دعواها کیش می‌دهند، پول خرج می‌کنند، دم این و آن را می‌بینند و ...

 (آل احمد – تات‌نشین‌های بلوک زهرا)

کسی را با دادن رشوه یا وعده به کاری ناروا راضی کردن

دَم کسی را دیدن

- نباید همین‌طور دست روی دست بگذاریم و شاهد از بین رفتن منابع طبیعی باشیم!

- پس می‌خوای همین‌طور دست رو دست بذاریم و به‌امید سرکار علیه بنشینیم؟

(جمال میرصادقی - بابا)

منتظر ماندن و اقدامی نکردن

دست رو[ی] دست گذاشتن

- همین که مامور پلیس را دید، دست‌پاچه شد و به لکنت افتاد.

- به‌قدری دست‌پاچه بودم که نمی‌توانستم چراغ اطاق را روشن کنم.

آشفته/ سراسیمه شدن؛

در اثر اضظراب/ نگرانی/ شتاب‌زدگی/ هیجان قدرت عکس العمل مناسب را از دست دادن

دست‌پاچه شدن

آیا هر بی‌سروپایی باید جرأت کند به ما جسارت کند؟

آدم فرومایه/ بی‌هویت/ بی‌ادب

بی‌سروپا

1- حوصله‌ی سروکله زدن با این جور آدم‌ها را ندارم.

2- آنقدر با این ماشین سروکله زدم تا عاقبت درست شد

1- باکسی بحث کردن؛

2- مشغول شدن/ پرداختن/ ور رفتن به چیزی؛ بررسی کردن چیزی به‌قصد آموختن طرز کار/ فوت‌وفن آن

سروکله زدن

- آقای جمالی در این پروژه دست‌اندرکار بود.

- بهتر است خودت سفری به مازندران بکنی و با اشخاصی که در این کارها دست‌اندکارند، داخل صحبت بشوی.

(محمدعلی جمال زاده – تلخ و شیرین)

در کاری شرکت/ مسئولیت/ دخالت داشتن

دست‌اندرکار بودن

- از صبح تا شب خایه‌مالی مدیر را می‌کرد

- هرآنکه بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد.

(میرزاده عشقی)

چاپلوسی و تملق‌

خایه‌مالی (غیرمودبانه)