استفاده‌کننده‌ی گرامی

این پایگاه اینترنتی برای گرد‌آوری اصطلاح‌های زبان فارسی و دری (فارسیِ رایج در افغانستان) بنیان‌گذاری شده است. برای هر اصطلاح:

- معنی یا معنی‌های آن و

- یک یا چند مثال داده می‌شود و

- تلاش می‌شود چگونگی پیدایش و دگرگونی آن پژوهش و ثبت شود.

شما می‌توانید

اصطلاح موردنظر خود را میان آنهایی که تاکنون وارد شده‌اند، بیابید.

برای این کار کلیدواژه (مدخل) یا یکی از واژه‌های تعیین‌کننده‌ی اصطلاح موردنظر خود را در بخش جستجو بنویسید و دستور جستجو بدهید.

اما شما می‌توانید با

- پیشنهادِ اصطلاح‌های تازه،

- پیشنهادِ تکمیل و اصلاحِ اصطلاح‌های موجود و

- نظرهای اصلاحی و تکمیلی خود

این فرهنگ را پربار‌تر و به بهتر شدن این پایگاه یاری کنید.

بهترین شیوه برای همکاری با پایگاه، نام‌نویسی در آن است .

لطفا پیش از پیشنهاد اصطلاح تازه، با استفاده از بخش جستجو مطمئن شوید که آن اصط. در فرهنگ موجود نیست.

پیشنهادهای داده‌شده پس از بررسی در فرهنگ وارد می‌شوند و در معرض استفاده‌ی همگان قرار می‌گیرند.

تازه‌ترین اصطلاح‌ها
توضیح مثال معنی اصطلاح

بُخُو (در اصل از ترکی) حلقه و زنجیری است که معمولا به یک وزنه‌ی سنگین متصل است و به دست و پای چارپایان و محکومان می‌بستند. به‌این ترتیب بُخُوبریده یعنی حیوانی/ کسی که زنجیرش پاره و جلویش ول شده.

 همچنین ← «پاچه‌ورمالیده» و «پاردُم‌سابیده»

این مرتیکه از آن پاچه‌ورمالیده‌های بُخُو بریده است.

(صادق هدایت - حاجی‌آقا)

 

- ولیکن هنوز پای این بخو بریده‌ها و دزدان دریایی به خلیج فارس باز نشده بود و رنک مروارید را در خواب هم ندیده بودند ...


(صادق هدایت – توپ مروارید)  

حقه‌باز؛ متقلب؛ پشت‌هم‌انداز

بُخُو بُریده

- می‌خواستند برایش پاپوش بدوزند و از اداره بیرونش کنند.

- او اهل سازش‌کاری نبود و می‌خواست با تمام نیرو با فساد مبارزه کند، اما این‌جا را نخوانده بود که برایش پاپوش می‌دوزند و به زندانش می‌اندازند.

- ... و تعجب‌کنان از یک‌دیگر می‌پرسیدند که این دیگر چه رنگ ‌و بازی تازه‌ایست و باز یارو چه دوزوکلک تازه‌ای چیده و چه پاپوشی برایمان دوخته است.

(محمدعلی جمال‌زاده – صحرای محشر)

برضد کسی توطئه کردن؛ برای کسی پرونده‌سازی کردن 

پاپوش دوختن/ ساختن برای کسی

 

 

- نمی‌خواست پس افتاده‌ی یک نره‌خر دیگر را سر سفره‌اش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی می کردم، به او حق می‌دادم.

(جلال آل احمد - سه‌تار)

- اگر کلاهتان را قاضی کنید، خودتان هم اقرار خواهید کرد که این پیشنهاد واقعا عادلانه است.

با وجدان خود داوری کردن

کلاه خود را قاضی کردن

 

در این اصط. تصویر کسی داده می‌شود که در اثر تعریف غیرواقعی و تملق دیگری به‌خود باد کرده و گویی هندوانه‌ای زیر بغل دارد، مانند پهلوانانی که عضلات قوی و بازوهای کلفت و متورم دارند، بازوان خود را با فاصله‌ای از بدن خود نگاه می‌دارد.

- هِی هندونه زیر بغل یارو می‌ذاشت، که بعله همه می‌دونن شما خیلی شخص دانشمندی هستین و چه و چه. یارو هم به‌وضوح لذت می‌برد و به‌خودش باد می‌کرد.

- او خیلی خوب می‌توانست نقطه‌ضعف هرکسی را به‌دست بیاورد. از بعضی‌ها با هندوانه زیر بغل گذاشتن کار می‌کشید و دیگران را با تطمیع یا تهدید با خود همراه می‌کرد.

به‌منظور فریفتن کسی، او را بیش از اندازه ستودن/ بزرگ کردن

هندوانه/ هندونه زیر بغل کسی گذاشتن

 

- اگر این موضوع برملا شود، آبروریزی به‌بار می‌آورد، همان بهتر که لایش را درز بگیریم.

- روزنامه‌ها و مجله‌های بازاری هر روز ماجراهای مربوط به قتل فاحشه‌ای به‌نام فلور آغاسی را با آب‌وتاب می‌نوشتند، اما همین‌که معلوم شد ماجرا با دربار ارتباط دارد، خودشان موضوع را درز گرفتند و خبر داغ دیگری را به‌جای آن عنوان کردند.

از چیزی صحبت به‌میان نیاوردن؛

به چیزی پایان دادن؛

موضوعی را کوتاه/ مختصر کردن/ ناتمام گذاشتن/ پیگیری نکردن

 

[لای] چیزی را درز گرفتن

به‌روایتی این اصط. به آئین شراب‌خواری در حضور پادشاهان ساسانی بازمی‌گردد. پیمانه‌های شراب از شاخ گاو یا بزکوهی و بدون پایه بودند به‌طوری که قرار دادن آن‌ها روی میز ممکن نبود و شراب می‌بایست به‌یک جرعه نوشیده می‌شد. هریک از حاضران پیمانه‌ای مخصوص داشت که به‌میزان توان در باده‌گساری او، خطی در داخل آن کشیده شده بوده و ساقی برای او تا همان خط شراب می‌ریخت. بعدها به‌تدریج همه‌ی پیمانه ها با هفت خط درجه‌بندی شدند ... بودند کسانی که تا هفت خط شراب می‌نوشیدند بی آنکه آثار مستی در آن‌ها ظاهر شود. این‌ها را هفت‌خط می‌نامیدند. این اصطلاح به‌مرور زمان معنی کنونی را یافته است.

- طرف از اون هفت‌خط‌های روزگار بود، باید تمام حواسم را جمع می‌کردم که سرم کلاه نگذارد.

- خود او هرگز طاقت نداشت با این دلال‌های هفت‌خط بازار حتا یک ساعت جوال برود.

(جلال آل احمد – سه‌تار)

حیله‌گر/ مکار/ حقه‌باز/ کلک‌باز بودن

هفت‌خط بودن

 

- گِرد درِ پادشاهان مگردید و عطای ایشان به لقای دربانان ایشان بخشید. 

(عبید زاکانی - رساله‌ی صدپند)

 

- آن‌قدر ادا و اصول درآورد که از خیر کمکش گذشتم و عطایش را به لقایش بخشیدم.

 

- از جمال‌زاده نوشته بودید، عطایش را به لقایش بخشیدم ... به حرف‌های او هم معتقد نیستم. می‌دانم چندمرده حلاج است.

 

(صادق هدایت – از نامه‌ای به حسن شهید نورائی)

 

از نیکی/ بخشش/ خوبی کسی به‌خاطر ویژگی‌ ناخوشایندش یا عمل ناخوشایندی که ممکن است از او سر بزند گذشتن/ صرف‌نظر کردن

عطای کسی را به لقایش بخشیدن

- ولی بر روی بزرگواری خود نیاورده، خودمان را از تک وتا نینداختیم و بادی در آستین انداخته و گفتم: "بله، آخر مملکت صاحبی دارد! آمال مردم باید به‌عمل آید ..." 

(جمال زاده- یکی بود یکی نبود)

 

 - استاد بادی به غبغب انداخت و گفت: " این فرنگی‌ها همه‌ی اختراعات خود را از روی نقش‌های تخت‌جمشید برداشت کرده‌اند."

به خود نازیدن؛ خود را بزرگ/ مهم جلوه دادن

باد به غبغب/ آستین [خود] انداختن

- انگار مویش را آتش زده باشند، یک‌باره سروکله‌اش پیدا شد.

- نگاه کن، داره می‌آد. حتما یکی از شما موشو آتیش زده.

ظاهرشدن غیرمنتظره‌ی کسی در جایی

موی کسی را آتش زدن

- ... مدتی به عکس تورج با سر تراشیده و پیراهن سفید خیره شد و عاقبت سپر انداخت.

  (ایرج پزشکزاد – به‌یاد یار و دیار)

چون حکیم کار را بر خلاف مراد خود دید، سپر انداخت. جبه و کلاهش را برداشت که برود.

 (جیمز موریه – سرگذشت حاجی بابای اصفهانی - ترجمه‌ی جمال‌زاده )

عالِمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده  ...  و به حجت با او بس نیامد، سپر انداخت و برگشت.

   (گلستان سعدی)

شکست خوردن؛ عاجز ماندن؛ شکست خود را پذیرفتن؛ به‌علت عجز از ادامه‌ی مبارزه منصرف شدن

سپر انداختن

سپر افکندن (قدیم)

 

- این یارو حرف‌هایی می‌زنه که توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شه.

- به‌طور معمول زن خوش‌مشرب و شادی بود، اما اگر کسی پا روی دمش می‌گذاشت، یک‌باره آن روی سگش بالا می‌آمد و فحش‌هایی بار طرف می‌کرد که در قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شد.

کنایه از بسیار عجیب/ نامنتظر بودن چیزی

توی/ در قوطی هیچ عطاری پیدا نشدن

 

مردی خری دید به گل نشسته. برای كمك دُم خر را گرفت و کشید. دُم از جا كنده شد. فغان از صاحب خر برخاست كه "تاوان بده!" .مرد فرار کرد و در هنگام فرار باعث سقط جنین زنی، مرگ بیماری و کوری رهگذری شد. مردِ کور، جوانِ پدرمرده و شوهر زنی که سقط کرده بود نیز به تعقیب او پرداختند. مردِ گریزان به خانه‌ی قاضی پناه برد. قاضی در آن ساعت با زنی خلوت كرده بود. چون رازش را فاش دید، چاره‌ در جانب‌داری از او یافت و در همه‌ی موارد چنان حکم‌های ناعادلانه‌ای به‌زیان شاکیان داد که صاحب خر برخاست و فریاد برآورد: "مرا شكایتی نیست، خر مرا از كُّرگی دُم نبوده است."

(خلاصه‌شده از کتاب کوچه – احمد شاملو)

وقتی دیدم برای چنین تقاضای ساده‌ای باید ده‌ها فرم پر کنم و موافقت اداره‌های مختلف را بگیرم، گفتم می‌دانید چیست؟ خر ما اصلا از کرّگی دم نداشت، من از خیرش گذشتم.

کنایه از چشم‌پوشی از ادعا/ مطالبه‌ی خود/ صرف‌نظر کردن از ادامه‌ی کاری به‌دلیل دشوار بودن یا زیان‌آور بودن ادامه‌ی آن

خر کسی از کرّگی دُم نداشتن

 

- صبح تا شب تسبیح می‌گردانَد و یامفت یامفت می‌کند، اما دیده نشده که خیرش به کسی برسد.

- آهای کدخدا! ... مواظب باش ها، من از آن‌هاش نیستم که ژاندارمت را بفرستی دنبالم، مرا ببرد برای آن ارباب گردن‌کلفتت بیل یامفت بزنم.

(زاهاریا استانکو – پابرهنه‌ها – ترجمه‌ی شاملو)

از روی ریا/ برای فریفتن مردم تسبیح انداختن و تظاهر به خواندن دعا  کردن

یامفت یامفت کردن

همچنین ← «چیزی به کسی ماسیدن»

- ولی ظاهرا کار از کار گذشته بوده است و هم‌قطاران و هم‌کارانش که از این نمد کلاهی نصیبشان نشده بود و دل پردردی داشتند خبردار شده، بدون فوت وقت ...

(محمدعلی جمال‌زاده – صحرای محشر)

- همین‌که خبر کشف معدن منتشر شد، روسای شرکت به گفتگو پرداختند تا ببینند آیا می‌توانند از این نمد کلاهی کنند یا نه.

- از چیز/ معامله‌ی موردنظر بهره‌ای به کسی رسیدن؛

- از چیز/ معامله‌ی موردنظر بهره‌ای بردن

- از این نمد کلاهی نصیب کسی شدن/ به کسی رسیدن؛

- از این نمد کلاهی کردن

همچنین ← «دل کسی برای کسی/ چیزی ضعف رفتن/ کردن» و «ضعف کردن برای کسی/ چیزی»

وقتی از جلوی چلوکبابی رد می‌شدیم، از نگاهش فهمیدم که دلش برای خوردن یک چلوکباب مفصل غنج می‌زند، اما غرورش اجازه نمی‌داد که دعوت مرا بپذیرد.

بسیار آرزومند/ مشتاق رسیدن به کسی یا چیزی بودن

دل کسی برای کسی/ چیزی غنج زدن

همچنین ← «از این نمد کلاهی نصیب کسی شدن»

- بیا بریم، اینجا چیزی به ما نمی‌ماسه.

- البته فرمایشات شما درباره‌ی نوع‌دوستی و انسانیت کاملا درست است، اما باید ببینیم چیزی هم به ما می‌ماسد یا نه.

چیزی عاید کسی شدن

چیزی به کسی ماسیدن

از قدیم گفته اند همیشه شعبان یک بار هم رمضان. روش شما تا کنون زیان‌های جبران‌ناپذیری به اقتصاد کشور رسانده و نادرست بودن آن بارها در عمل به‌اثبات رسیده است. بیایید یک‌بار هم به حرف متخصصان گوش دهید و روش پیشنهادی آن‌ها را به اجرا بگذارید.

 همیشه به دلخواه و مطابق دیدگاه تو عمل شده، بگذار یک مرتبه هم به خواست/ نظر/ صلاحدید من باشد.

همیشه شعبان، یک‌بار هم رمضان

از شما چه پنهان، سر گاو توی خمره گیر کرده و راه‌حلی هم به‌عقل هیچ‌کداممان نمی‌رسد، به‌طوری که تقریبا به بن‌بست رسیده‌ایم.

بروز مسئله‌ی پیش‌بینی‌نشده/ بسیار دشوار/ حل‌ناشدنی

سرِ گاو در/ توی خمره گیر کردن

این اصط. از بازی سه قاپ (سه قاب) ریشه می‌گیرد. در این بازی پس از ریختن مهره‌ها یا همان قاپ‌ها، براساس ترکیب آنها سه حالت برنده، بازنده و بی‌برد پیش می‌‌‌آید. به حالت بازنده «بز» گفته می‌شود. به بازیکنی که بازنده می‌شد، می‌گفتند بز آورد.

 

- در بورس‌ها نرخ سهام هر روز بالا می‌رفت و او هم به‌هوس بورس‌بازی افتاد‌‌‌؛ همه‌ی دارایی‌اش را سهام خرید، اما بز آورد: مدتی نگذشت و بحران مالی پیش آمد و او داروندارش را از دست داد.

- بزآوردیم! اینجایش را نخوانده بودیم که این آدم فکستنی فک‌وفامیل بانفوذی دارد و ما را از نان‌خوردن می‌اندازد.

به ناکامی/ بداقبالی دچارشدن؛ بدشانسی آوردن؛ بد آوردن

 

بز آوردن

صدوپنجاه تومان در کارگزینی کل مایه گذاشته بودم تا این حکم را به‌امضا رسانده بودم. توصیه هم برده بودم. مو لای درزش نمی‌رفت. می‌دانستم که چه او بپذیرد چه نپذیرد کار تمام است.

(جلال آل احمد – مدیر مدرسه)

دقیق/ درست/ بدون اشتباه/ بی‌عیب بودن چیزی؛

نقطه‌ی ضعفی نداشتن

مو لای درز چیزی نرفتن؛

مو لای درزش نرفتن