استفاده‌کننده‌ی گرامی

این پایگاه اینترنتی برای گرد‌آوری اصطلاح‌های زبان فارسی و دری (فارسیِ رایج در افغانستان) بنیان‌گذاری شده است. برای هر اصطلاح:

- معنی یا معنی‌های آن و

- یک یا چند مثال داده می‌شود و

- تلاش می‌شود چگونگی پیدایش و دگرگونی آن پژوهش و ثبت شود.

شما می‌توانید

اصطلاح موردنظر خود را میان آنهایی که تاکنون وارد شده‌اند، بیابید.

برای این کار کلیدواژه (مدخل) یا یکی از واژه‌های تعیین‌کننده‌ی اصطلاح موردنظر خود را در بخش جستجو بنویسید و دستور جستجو بدهید.

اما شما می‌توانید با

- پیشنهادِ اصطلاح‌های تازه،

- پیشنهادِ تکمیل و اصلاحِ اصطلاح‌های موجود و

- نظرهای اصلاحی و تکمیلی خود

این فرهنگ را پربار‌تر و به بهتر شدن این پایگاه یاری کنید.

بهترین شیوه برای همکاری با پایگاه، نام‌نویسی در آن است .

لطفا پیش از پیشنهاد اصطلاح تازه، با استفاده از بخش جستجو مطمئن شوید که آن اصط. در فرهنگ موجود نیست.

پیشنهادهای داده‌شده پس از بررسی در فرهنگ وارد می‌شوند و در معرض استفاده‌ی همگان قرار می‌گیرند.

توضیح مثال معنی اصطلاح

مهمانی بسیار خوب و گرمی بود و هیچ کم‌وکسری دیده نمی‌شد. به‌خوبی احساس می‌شد که صاحب‌خانه حسابی از خودش مایه گذاشته است.

برای پیش‌برد کاری ازهمه‌ی امکانات خود استفاده کردن/ از خرج/ صرف وقت/ امکانات خود دریغ نکردن

از خود مایه گذاشتن

- وقتی بعد از چندسال یک‌باره جلوی در خانه سبز شد، ماتم برد.

- چرا ماتت زده؟ راه بیفت، الان قطار حرکت می کنه.

به‌یک نقطه خیره شدن؛ از شدت شگفت‌زدگی هیچ واکنشی نشان ندادن

کسی را مات بردن/ زدن

مادر از شنیدن خبر مفقود شدن پسرش در جبهه مات‌ومبهوت شده بود و هیچ واکنشی نشان نمی‌داد.

بهت‌زده/ حیران/متعجب/ گیج شدن

مات‌ومبهوت/ مات‌ومتحیر شدن

این اصط. در زبان دری (فارسی افغانستان) به‌معنی دومی که اینجا ذکر شده است، همچنان رواج دارد.

همچنین ← «در سوگ کسی نشستن»

1- مردم شهر روزی چند در ماتم او بنشستند ...

2- در اثر تصادم موتر اقبال صافی، یک خانواده در ماتم نشست.

(وب‌سایت رادیو آزادی، اخبار افغانستان)

1- برای کسی سوگواری کردن

2- در اثر مرگ کسی عزادار شدن

بر/ در ماتم کسی نشستن

کلی از حمان بیرون آمد. کلاهش دزدیده بودند. با حمامی ماجرا می‌کرد. گفت: تو اینجا آمدی کلاه نداشتی. گفت: ای مسلمانان این سر از آن سرهاست که بی‌کلاه به راه توان بُرد؟ 

(رساله‌ی دلگشا – عبید زاکانی)

ستیزه/ دعوا کردن؛ مشاجره‌ی لفظی

ماجرا کردن (قدیم)

بِهِش بگو اگه این‌طرف‌ها پیداش بشه، مادرشو به عزاش می‌شونم.

کسی را کشتن؛ کتک زدن/ تنبیه/ مجازات کردن

مادر کسی را به عزایش نشاندن

... خجالت کشید که اسم مستبد روی خودش بگذارد، ماده را غلیظ‌تر کرد و گفت: من دیکتاتور مستفرنگ و میهن‌پرست و ... هستم.

(توپ مرواری - صادق هدایت)

چیزی را بزرگ‌تر از واقع نشان دادن؛ غلو کردن

مادّه راغلیظ‌تر کردن

پنج‌سال تمام او را در خانه‌ی خودمان نگاه داشتیم و بی‌دریغ کمکش کردیم، نمی‌دانستیم چه ماری داریم در آستین خودمان می‌پرورانیم.

به کسی یاری کردن و از او بدی دیدن؛ از نزدیکان خود بدی دیدن

مار در آستین پروردن/ پروراندن

- او از سی سال پیش به کار وکالت دادگستری اشتغال دارد و روی همه نوع پرونده‌ای کار کرده است. در یک کلام: آنقدر مار خورده تا افعی شده است.

- به ظاهر مظلومش نگاه نکن، از اون مارخورده افعی‌شده‌هاست. تا سرتو بچرخونی برات می‌زنه.

در اثر سختی کشیدن یا اندوختن تجربه‌های زیاد، زرنگ/ حیله‌گر شدن

مار خوردن و افعی/ اژدها شدن

همچنین ← «از ترس/ دست عقرب جرار به مار غاشیه پناه بردن»

مصدق و همکارانش در آن زمان گمان می‌کردند که می‌توانند با توسل به آمریکا سدی در برابر مقاصد استعماری انگلستان ایجاد کنند، غافل از اینکه دارند از مار به اژدها پناه می‌برند.

از [ترس] بد به بدتر پناه بردن؛ از ترس مصیبتی خود را به مصیبت بزرگتری دچار کردن؛ از چاله به چاه افتادن

از مار به اژدها پناه بردن

او مار خوش‌خط‌وخالی بود که نقشه‌های خائنانه‌اش را پشت ظاهر فریبنده‌اش پنهان می‌کرد.

کنایه از کسی که ظاهر زیبا ولی سیرت پلید دارد

مار خوش‌خط‌وخال

اون می‌گفت: ... پس چرا دخترت اِنقد خاله‌خواب‌رفتس؟ تو با زبونت مار رو از سولاخ بیرون می‌کشی، اگه هفتا دختر کور داشته باشی شووَر می‌دی.

(علویه‌خانم – صادق هدایت)

بسیار زبان‌باز/ چرب‌زبان بودن؛ توانایی فریفتن دیگران با چرب‌زبانی خود داشتن

مار را با زبان از سوراخ بیرون کشیدن/ آوردن

هنگام عروسی محمدرضا پهلوی و فوزیه چون قرار بود میهمانان مصری و همراهان عروس با قطار از جنوب تهران وارد شوند، از طرف دربار و شهربانی دستور داده شده بود که دیوارهای همه‌ی خانه‌های روستاهای مسیر خط آهن را سفید کنند. در یکی از روستاها چون گچ در دسترس نبود، به‌دستور بخشدار دیوارها را با کشک و ماست که در آن ده فراوان  بود سفید کردند. از آن زمان اصط. ماست‌مالی کردن رایج شد و به‌تدریج ‌معنی امروزی را یافت.

 (خلاصه‌ی مقاله‌ای از روزنامه‌ی صبح شیراز به‌نقل از محمد مسعود)

1- مطبوعات ما با مردم روراست نیستند و فقط وظیفه‌شان این است که کثافت‌کاری‌های دولت را ماست‌مالی کنند.

2- بالاخره بعد از اعتراض‌ها و تقاضاهای فراوان اهالی، قرار شد خیابان را تعمیر کنند، اما به‌جای  تعمیر اساسی، همان اسفالت قدیمی را کمی ماست‌مالی کردند و رفتند.

1- لاپوشانی کردن؛ تلاش برای فراموش شدن/ پایمال کردن چیزی

2- انجام سرسری/ ظاهری/ سطحیِ کاری؛ سروته چیزی را به‌نحوی به‌هم آوردن

چیزی را ماست‌مالی کردن

بالاخره یک روز ماست‌خورش را می‌گیرم و طلبم را وصول می‌کنم.

کسی را گیر انداختن

ماست‌خور کسی را گرفتن

گویا مختارالسطنه رئیس شهربانی تهران در زمان رضاشاه ماست‌فروشی را که ماست خود را رقیق کرده بود، به چنان ‌مجازات سختی رساند که دیگر فروشندگان ماست‌های خود را از ترس در کیسه ریختند تا آب آن خارج و غلیظ شود، به بیان دیگر ماست‌های خود را کیسه کردند.

همچنین ← «حساب کار خود را کردن»

یک نگاه خشم‌آلودش کافی بود که همه‌ی گردن‌کلفت‌های محله ماست‌ها را کیسه کنند.

ترسیدن و دست از گردن‌کشی/ اعتراض برداشتن

ماست‌ها را کیسه کردن

- بیا بریم، اینجا چیزی به ما نمی‌ماسه.

- البته فرمایشات شما درباره‌ی نوع‌دوستی و انسانیت کاملا درست است، اما باید ببینیم چیزی هم به ما می‌ماسد یا نه.

چیزی عاید کسی شدن

چیزی به کسی ماسیدن

دختر به‌قدری زیبا بود که ماه می‌گفت تو درنیا که من درآمدم.

کنایه از بسیار زیبا بودن او

کسی به ماه می‌گوید تو درنیا که من درآمدم

«بی‌مایه فطیر است» بیشتر به ضرب‌المثل نزدیک است تا اصط. زیرا حکمی صادر می‌کند و نیز همیشه به همین شکل به‌کار می‌رود. از سوی دیگر، اگر به‌تنهایی به‌کار رود، منظور از آن به‌درستی روشن نمی‌شود، به‌همین دلیل اغلب به‌دنبال مورد مشخصی ذکر می‌شود و از این نظر به اصط. شبیه است.

اگر بخواهی کارت راه بیفتد باید سرِ کیسه را شل کنی. بی مایه فطیر است.

هر کاری که در آن سرمایه یا پول نباشد، بی نتیجه خواهد بود؛ اگر اساس و پایه ی چیزی نادرست باشد، به‌ثمر نخواهد رسید.

بی‌مایه فطیر است

همچنین ← بادمجان دور قاب چیدن؛ دم کسی را توی بشقاب گذاشتن؛ پیزر لای پالان کسی گذاشتن

این بادمجان‌دورقاب‌چین‌ها اینقدر مجیزش را گفتند تا خودش هم باورش شد که شخصیت برجسته‌ای است.

تعریف و تمجید اغراق‌آمیز از کسی کردن؛ چاپلوسی کسی را کردن

مجیز کسی را گفتن

همچنین:

← «تره [هم] برای کسی/ چیزی خرد نکردن»؛ 

← «سنگی در ترازوی کسی نگذاشتن»؛

«پِهِن [هم] بار کسی نکردن»؛

«فاتحه برای کسی/ چیزی نخواندن»

- خواستم دلداریش بدهم، ولی دیدم به فلک اعتنا ندارد و محل سگ به من نگذاشت.

(جمال زاده - صحرای محشر)

- لامصب اصلا محل سگ هم به ما نذاشت، انگار نه انگار که ما رو می‌شناسه. 

- خیلی دلش می‌خواست که به‌حضورش بروم و ابراز ارادت کنم، اما من اعتنای سگ هم به او نکردم.

به کسی بی‌اعتنایی کردن؛ کسی را به‌کلی نادیده گرفتن؛ کسی را بی‌ارزش/ خوار شمردن

محل سگ [هم] به کسی نگذاشتن؛ 

اعتنای سگ [هم] به کسی نکردن (غیرمودبانه)