استفاده‌کننده‌ی گرامی

این پایگاه اینترنتی برای گرد‌آوری اصطلاح‌های زبان فارسی و دری (فارسیِ رایج در افغانستان) بنیان‌گذاری شده است. برای هر اصطلاح:

- معنی یا معنی‌های آن و

- یک یا چند مثال داده می‌شود و

- تلاش می‌شود چگونگی پیدایش و دگرگونی آن پژوهش و ثبت شود.

شما می‌توانید

اصطلاح موردنظر خود را میان آنهایی که تاکنون وارد شده‌اند، بیابید.

برای این کار کلیدواژه (مدخل) یا یکی از واژه‌های تعیین‌کننده‌ی اصطلاح موردنظر خود را در بخش جستجو بنویسید و دستور جستجو بدهید.

اما شما می‌توانید با

- پیشنهادِ اصطلاح‌های تازه،

- پیشنهادِ تکمیل و اصلاحِ اصطلاح‌های موجود و

- نظرهای اصلاحی و تکمیلی خود

این فرهنگ را پربار‌تر و به بهتر شدن این پایگاه یاری کنید.

بهترین شیوه برای همکاری با پایگاه، نام‌نویسی در آن است .

لطفا پیش از پیشنهاد اصطلاح تازه، با استفاده از بخش جستجو مطمئن شوید که آن اصط. در فرهنگ موجود نیست.

پیشنهادهای داده‌شده پس از بررسی در فرهنگ وارد می‌شوند و در معرض استفاده‌ی همگان قرار می‌گیرند.

توضیح مثال معنی اصطلاح

با این نامه باب مکاتبه میان آنها باز شد.

برقرار شدن/ متداول شدن چیزی

باب چیزی باز شدن

نگاهی به کتاب‌ها انداختم‌، چیزی که باب دندان آقاجان باشد پیدا نکردم که برایش بخرم.

مورد پسند/ مناسب حال/ شایسته‌/ موردعلاقه‌ی کسی بودن

باب دندان کسی بودن

نمایندگان دو کشور باب روابط دوستانه را میان کشورهایشان گشودند.

چیزی را شروع/ برقرار کردن

باب چیزی را گشودن/ باز کردن

همچنین ← «پدر کسی درآمدن».

باباش درآمد تا خانه را دوباره تمیز کرد.

سختی و عذاب زیادی را تحمل کردن

بابای کسی درآمدن

همچنین ← «پدر کسی را درآوردن»

به‌خاطر یک روز غیبت باباش را درآوردند.

کسی را به‌سختی/ عذاب دچار کردن

بابای کسی را درآوردن

همچنین ← «پدر کسی درآمدن».

بابام پیش چشمم آمد تا این خانه را ساختم.

به عذاب و سختی دچار شدن؛ عذاب و سختی را تحمل کردن

بابای کسی پیش چشمش آمدن

این گردن‌کلفت‌‌ها راست راست راه می‌روند و از کاسب‌ها باج سبیل می‌گیرند.

پول یا مالی را به‌زور و به‌ناحق به کسی دادن/ از کسی گرفتن

باج سبیل به کسی دادن/ از کسی گرفتن

پیغام دادم که من باج به شغال نمی‌دم، هر غلطی که دلت می‌خواد بکن.

خواسته های شخص حقیری/ بی‌اهمیتی را برای منافع خود برآوردن؛ به شخص بی‌اهمیتی رشوه دادن

باج به شغال دادن

داروندار بسیاری از مردم در اثر آن زلزله بر باد رفت.

از میان رفتن؛ نابود شدن

به/ بر باد رفتن

ثروت زیادی به ارث بر، اما همه را به باد داد.

چیزی را نابود کردن/ به‌هدر دادن

چیزی را به/ بر باد دادن

همچنین ← «هندوانه زیر بغل کسی گذاشتن».

بیچاره نمی‌دانست که اینها دارند برای پیشبرد منافع خودشان باد به آستین او می‌کنند.

کسی را [با تعریف و تمجید دروغین] فریفتن/ مغرور کردن

باد به آستین کسی کردن/ انداختن 

مواظب باش باد به آستینت نیفتد. خوب فکر کن، ببین آیا توان روبرو شدن با او را داری یا نه.

دست‌خوش غرور بی‌جا شدن؛ مغرور شدن

باد به آستین کسی افتادن

... تا اینکه باد به پرچمشان وزید و کسبشان رونقی یافت.

اقبال به کسی روآوردن؛ اوضاع به‌سود کسی شدن

باد به بیرق/ پرچم کسی خوردن/ وزیدن

خیلی‌ها در جوانی بادِ دماغ دارند، اما بعد سرشان به سنگ می‌خورد و بادشان می‌خوابد.

مغرور/ متکبر بودن

باد دماغ داشتن

بادی به غبغب انداخت و گفت: "ما در سفرهای اروپا در بهترین هتل‌ها اقامت می‌کنیم".

به خود نازیدن؛ فخر فروختن؛ با غرور رفتار کردن/ سخن گفتن

باد به/ توی غبغب [خود] انداختن

- ولی بر روی بزرگواری خود نیاورده، خودمان را از تک وتا نینداختیم و بادی در آستین انداخته و گفتم: "بله، آخر مملکت صاحبی دارد! آمال مردم باید به‌عمل آید ..." 

(جمال زاده- یکی بود یکی نبود)

 

 - استاد بادی به غبغب انداخت و گفت: " این فرنگی‌ها همه‌ی اختراعات خود را از روی نقش‌های تخت‌جمشید برداشت کرده‌اند.

به خود نازیدن؛ خود را بزرگ/ مهم جلوه دادن

باد به غبغب/ آستین [خود] انداختن

باد شدن و به هوا رفتن؛ بادِ هوا شدن ← «دود شدن و به هوا رفتن»

باد به پشت کسی خوردن ← «پشت کسی باد خوردن»

چنان می دوید که باد هم با پایش نمی‌رسید.

بیان سرعت زیادِ حرکت کسی

باد [هم] به پای/ گردِ/ گردِ پای کسی نرسیدن

آن دوران گذشت که با بادمجان دور قاب چیدن می‌توانستند امتیاز بگیرند، امروز فقط با پشتکار و لیاقت می‌توان به جایی رسید.

چاپلوسی کردن؛ تملق‌ گفتن

بادمجان دور قاب چیدن