استفاده‌کننده‌ی گرامی

این پایگاه اینترنتی برای گرد‌آوری اصطلاح‌های زبان فارسی و دری (فارسیِ رایج در افغانستان) بنیان‌گذاری شده است. برای هر اصطلاح:

- معنی یا معنی‌های آن و

- یک یا چند مثال داده می‌شود و

- تلاش می‌شود چگونگی پیدایش و دگرگونی آن پژوهش و ثبت شود.

شما می‌توانید

اصطلاح موردنظر خود را میان آنهایی که تاکنون وارد شده‌اند، بیابید.

برای این کار کلیدواژه (مدخل) یا یکی از واژه‌های تعیین‌کننده‌ی اصطلاح موردنظر خود را در بخش جستجو بنویسید و دستور جستجو بدهید.

اما شما می‌توانید با

- پیشنهادِ اصطلاح‌های تازه،

- پیشنهادِ تکمیل و اصلاحِ اصطلاح‌های موجود و

- نظرهای اصلاحی و تکمیلی خود

این فرهنگ را پربار‌تر و به بهتر شدن این پایگاه یاری کنید.

بهترین شیوه برای همکاری با پایگاه، نام‌نویسی در آن است .

لطفا پیش از پیشنهاد اصطلاح تازه، با استفاده از بخش جستجو مطمئن شوید که آن اصط. در فرهنگ موجود نیست.

پیشنهادهای داده‌شده پس از بررسی در فرهنگ وارد می‌شوند و در معرض استفاده‌ی همگان قرار می‌گیرند.

توضیح مثال معنی اصطلاح

نگران نباشید، همه‌ی جوان‌ها همین‌طورند، اما کمی که سنشان بالا می‌رود، خودشان سرِ خانه‌ی عقل می‌آیند، سرشان را زیر می‌اندازند و زندگی‌شان را می‌کنند.

عاقل شدن

سرِ [خانه‌ی] عقل آمدن

عارش می‌آمد در کوچه و خیابان با پدر و مادرش دیده شود.

کسی از چیزی شرم دارد

کسی از چیزی عارش می‌آید

این اصط. به‌طور معمول به‌طنز و برای بیان این مفهوم به‌کار می‌رود که گوینده علاقه‌ی ویژه‌ای به مخاطب ندارد و رابطه‌شان بر پایه‌ی سود است.

به‌خیالت می‌رسه من عاشق چشم‌های بادومیت هستم؟ یه اردنگ روبه‌قبله بِهِت می‌زنم بری اونجا که عرب نی بندازه.

(علویه‌خانم – صادق هدایت)

سخت شیفته‌ی کسی بودن

عاشق چشم‌های بادامی/ چشم و ابروی کسی بودن

- وقتی زنگ می‌خورد، همه‌ی بچه‌ها با سروصدا به حیاط می‌آمدند اما او سر جایش می‌ماند و در عالم خودش بود.

- به‌نظر می‌رسید که حرف‌های دیگران را اصلا نمی‌شنود و در عالم دیگری سیر می‌کند.

در فکروخیال/ افکار خود غرق بودن و توجهی به پیرامون خود نداشتن

در عالم خود بودن؛ در عالم دیگری سیر کردن

ما صبح تا شب اینجا جان می‌کنیم، اما هیچ‌چیز عایدمان نمی‌شود.

[چیزی] نصیب کسی شدن/ گیر کسی آمدن

[چیزی] عاید کسی شدن

همچنین ← کسی را جواب کردن

خودش هم می‌دانست که کارش مدت زیادی دوام نخواهد آورد و همین که جواب استعلام از ساواک برسد، عذرش را خواهند خواست.

کسی را از مقامی/ جایی اخراج کردن

عذر کسی را خواستن

همچنین ← «عشق دنیا را کردن» و ← «خرکیف شدن»

از اینکه رئیسش در اداره جلوی کارمندان دیگر از او تعریف کرده بود، عرش را سیر می‌کرد.

در اوج شادی و خوشی بودن

عرش را سیر کردن

پاسبان‌ها و ماموران رنگارنگ دولتی با مزاحمت‌ها و اخاذی‌های خود عرصه را بر کاسب‌های خرد و پیشه‌وران تنگ کرده بودند.

کسی را در تنگنا قرار دادن؛ زندگی را برای کسی دشوار کردن

عرصه را بر کسی تنگ کردن

عموجان چندین بار گفت این قالیچه‌ را برای تو نگه‌داشته‌ام، اما آخرین باری که به خانه‌شان رفتم دیدم آن را عروس کرده است.

چیزی را به دیگری دادن/ بخشیدن/ فروختن

چیزی را عروس کردن

الهی صدهزار مرتبه شُکر که از این آقایی و بزرگی هم افتادی، عروس بی‌تنبان شدی، ... امیدوارم بدتر از اینت را هم به‌‌همین زودی‌ها ببینم.

(جعفر شهری- شکر تلخ)

بی‌آبرو شدن؛ عزت و احترام خود را از دست دادن

عروس بی‌‌تنبان شدن

گفت چطور است که خودمان به پلیس اطلاع بدهیم که چنین اتفاقی افتاده است. به او گفتم این کار درست مصداق عسس مرا بگیر است، تا زمانی که کسی از تو چیزی نپرسیده، بهتر است سکوت کنی.

هنگامی گفته می‌شود که کسی به‌دست خود باعث گرفتاری خود شود.

عسس [بیا] مرا بگیر

همچنین ← «عرش را سیرکردن»

و ← «خرکیف شدن»

- به‌خاطر اینکه دخترک در آن مهمانی به او توجه کرده بود و برایش دست زده بود، عشق دنیا را می‌کرد.

- آره جونم، تو عذبی و عشق دنیا رو می‌کنی. از وضع ما بیچاره‌ها هم اصلا خبر نداری که باید دایم به فکر نونِ شبِ زن و بچه باشیم.

بسیار لذت بردن؛ غرق در شادی شدن؛ خوشبخت بودن

عشق دنیا را کردن (عامیانه)

- گرد درِ پادشاهان مگردید و عطای ایشان به لقای دربانان ایشان بخشید. 

(عبید زاکانی - رساله‌ی صدپند)

 

- آنقدر اداد و اصول درآورد که از خیر کمکش گذشتم و عطایش را به لقایش بخشیدم.

 

 

 

از نیکی/ بخشش/ خوبی کسی به‌خاطر ویژگی‌ ناخوشایندش یا عمل ناخوشایندی که ممکن است از او سر بزند گذشتن/ صرف‌نظر کردن

عطای کسی را به لقایش بخشیدن

پیداست که تو هم عقلت پاره‌سنگ می‌برد. اگر من آنها را اول درست کردم، برای این بود که دستم روان بشود. ساختن آدم به‌خیالت کار آسانی است؟

(صادق هدایت – افسانه‌ی آفرینش)

کم‌عقل/ خُل بودن

عقل کسی پارسنگ/ پاره‌سنگ برداشتن/ بردن

علف خرس در بعضی از منابع نام دیگری برای درخت زالزالک دانسته شده است که نزدیک به معنی داده‌شده در برهان قاطع است، اما در فرهنگ معین توضیح متفاوتی برای آن داده شده است: 

«کیل» به‌کسر اول و سکون لام، نام میوه‌ایست صحرایی شبیه آلوچه و سیب کوچک و آن را در خراسان علف شیران و علف خرس گویند و به‌عربی زعرور و درخت آن را شجرةالدب خوانند. 

    (برهان قاطع، جلد سوم)

 علفِ خرس یا سرخ‌ولیک گیاهی است از تیره‌ی مرکبان که خاص آفریقای  جنوبی است. این گیاه علفی و دارای برگ‌های مسطح  است که از کرک‌های سفید و سیاه  پوشیده شده است. گل‌هایش زرد یا زرد مایل به‌سبزند. نام‌های دیگر: مینای آفریقایی، آیی قولاغی، آیی اوتی. 

(فرهنگ معین)

- آخه بی‌انصاف‌ها، مگه پول علف خرسه که اینجور هَدَر می‌دین؟ من صبح تا شب جون می‌کنم تا چندرغاز درمی‌آرم.

- پس از پایان جنگ رهایی‌بخش و تشکیل حکومت تازه، مثل علفِ خرس قهرمان جنگی از زمین سبز شد ... 

(بگذار خارستان بسوزد – یاشار کمال ترجمه‌ی دکتر ایرج نوبخت)

چیز فراوان و کم‌ارزش

علفِ خرس

آنقدر آنجا معطل شدیم که علف زیر پایمان سبز شد. یک بی‌انصافی هم پیدا نشد که بپرسد، خرتان به چند است.

کنایه از انتظار طولانی و بیهوده

علف سبز شدن زیر پای کسی

گویا این تر‌کیب که بیشتر به ضرب‌المثل نزدیک است تا اصطلاح، از داستان زیر ریشه گرفته است:

واعظی بر منبر  درباره‌ی گناه بودن لواط شرح مفصلی داد وسپس گفت: «در روز قیامت امام علی بر سر حوض کوثر خواهد ایستاد و به کسانی که لواط نکرده باشند از آب کوثر خواهد داد». کسی از میان شنوندگان برخاست و گفت: «ای شیخ، پس علی خواهد ماند و حوضش».

- ... من گفتم: «تو دیگه کجا می‌ری؟» [گفت:] «من کار دارم باید برم شهر، دیشبم بی‌خود موندم.» او هم خدانگهداری کرد و رفت. علی ماند و حوضش!

(صادق هدایت – سگ ولگرد)

 - همین‌که صحبت از تقسیم وظایف برای انجام کار به‌میان آمد، دوستان هریک به‌بهانه‌ای زدند به‌چاک و درنتیجه علی ماند و حوضش.

هنگامی گفته می‌شود که کسی تنها مانده یا دیگران او را ترک کرده و تنها گذاشته باشند.

علی ماند/ مانده/ می‌ماند ... و حوضش

- همه‌ی داروندارش را از دست داده بود و تا خرخره هم زیر قرض رفته بود، اما عین خیالش نبود.

- من نمی‌فهمم این چه‌جور آدمی است؛ اصلا عین خیالش نیست که بچه‌هایش چه سرنوشتی پیدا کنند.

- یادش به‌خیر قدیم‌ها، ده ساعت کار بدنی سنگین می‌کردم، عین خیالم هم نبود.

هیچ اهمیتی ندادن/ اعتنایی نداشتن؛ آسوده‌خاطر بودن؛ بی‌تفاوت بودن در برابر چیزی

عین خیال کسی نبودن