استفاده‌کننده‌ی گرامی

این پایگاه اینترنتی برای گرد‌آوری اصطلاح‌های زبان فارسی و دری (فارسیِ رایج در افغانستان) بنیان‌گذاری شده است. برای هر اصطلاح:

- معنی یا معنی‌های آن و

- یک یا چند مثال داده می‌شود و

- تلاش می‌شود چگونگی پیدایش و دگرگونی آن پژوهش و ثبت شود.

شما می‌توانید

اصطلاح موردنظر خود را میان آنهایی که تاکنون وارد شده‌اند، بیابید.

برای این کار کلیدواژه (مدخل) یا یکی از واژه‌های تعیین‌کننده‌ی اصطلاح موردنظر خود را در بخش جستجو بنویسید و دستور جستجو بدهید.

اما شما می‌توانید با

- پیشنهادِ اصطلاح‌های تازه،

- پیشنهادِ تکمیل و اصلاحِ اصطلاح‌های موجود و

- نظرهای اصلاحی و تکمیلی خود

این فرهنگ را پربار‌تر و به بهتر شدن این پایگاه یاری کنید.

بهترین شیوه برای همکاری با پایگاه، نام‌نویسی در آن است .

لطفا پیش از پیشنهاد اصطلاح تازه، با استفاده از بخش جستجو مطمئن شوید که آن اصط. در فرهنگ موجود نیست.

پیشنهادهای داده‌شده پس از بررسی در فرهنگ وارد می‌شوند و در معرض استفاده‌ی همگان قرار می‌گیرند.

تازه‌ترین اصطلاح‌ها
توضیح مثال معنی اصطلاح

- جان من نگاهش کردی؟ توی نخش رفتی؟ یه پا هنرپیشه است به مولا ...

 (جمال میرصادقی - بادها خبر از تغییر فصل می‌دادند)

- بدجوری رفته بود تو نخ دختره. بهش یک سیخونک زدم و در گوشش گفتم: حواست باشه، نامزدش اون سر اطاق نشسته! ...

دقت کردن به کسی/چیزی؛

حواس خود را به کسی/چیزی معطوف کردن

توی نخ کسی/چیزی رفتن

این اصط. ریشه در صنف قنادان دارد. زمانی که شیره‌ی قند یا شکر به‌خوبی جوشیده و قوام می‌آمد، هنگام برداشتن با قاشق، به‌صورت رشته‌ای باریک (به‌صورت نخ) کش می‌آمد که نشان‌دهنده‌ی آماده شدن آن بود.

همچنین ← «چراغ سبز نشان دادن»

مرد متوجه نگاه سیما شد و هردو لبخندی زدند. زری روز بعد به سیما گفت: دیروز داشتی به طرف نخ می‌دادی ها!

نشان دادن موافقت خود برای ایجاد رابطه، با لبخند، چشمک، اشاره یا حرکت چشم و ابرو (به‌ویژه در روابط عاطفی و معمولا از سوی زنی به مردی)

نخ دادن

- عباس اصلا توی نخ کار و کاسبی نبود و در عالم دیگری سیر می‌کرد.

/ می‌دانی که من اصلا توی نخ عشق و عاشقی نبودم، ... اما این دفعه داشتم عاشق می‌شدم.

(جمال میرصادقی - بادها خبر از تغییر فصل می‌دادند)

در فکر/ در عوالم چیزی بودن؛

چیزی را در نظر داشتن

توی نخ چیزی بودن

همچنین ← موی دماغ کسی شدن

- تا خواستم به دختره کمی نزدیک بشم این پیرزن سرخر شد.

 

ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم   //   یک دم نشد که بی سرخر زندگی کنیم

 (شاعر ناشناس)

مزاحم؛

کسی که حضورش در جایی دیگران را آزار دهد

سرخر (توهین‌آمیز)

لُنگ انداختن عملی است که مرشد در زورخانه کندبرای جدا کردن دو کشتی‌گیراز یکدیگر ... مرشد از جایگاه خویش لُنگی گرد کند و بر سر دو کشتی‌گیر که گرم کشتی هستند، اندازد تا آن دو به خوشی از هم جدا شوند. همچنین هنگامی که مرشد یا ورزشکار دیگری بخواهد به پهلوانی که مشغول هنرنمایی است احترام یا تواضع کند، از بیرون گود برایش لُنگ پرتاب می‌کند. توسعا: به آشتی خواندن دو خصم؛ میانجی شدن؛ واسطه‌ی ترک دشمنی شدن. در اصطلاح امروز: تسلیم شدن؛ اظهار بندگی و اطاعت.

(نقل از فرهنگ فارسی معین)

همچنین ← «سپر انداختن» 

وظیفه‌ی اخلاقی ... است که برتری عقل و علم خودمان را به سایر آفریدگان ثابت نماییم تا جلوی ما لُنگ بیندازند.

(صادق هدایت – ولنگاری)

کاکارستم که سهل بود، اگر جدش هم می‌آمد، لُنگ می‌انداخت.

(صادق هدایت – داش آکل)

تسلیم شدن در برابر کسی؛ برتری کسی را پذیرفتن؛ اظهار انقیاد کردن در برابر کسی

لُنگ انداختن [در برابر کسی]

برای قتل و غارت آماده بودند، شمشیرهاشان را از رو بستند.

(زاهاریا استانکو - پابرهنه‌ها - به‌ترجمه‌ی شاملو)

اگر سیاست نداشته باشیم، ممکن است طرف مقابل هم ملاحظه‌های اخلاقی را کنار بگذارد و شمشیرها را از رو ببندد.

دشمنی و مخالفت پنهانی را آشکار کردن؛ حالت تهدیدآمیز/ تعرض به خود گرفتن؛ علنا آماده‌ی حمله شدن

شمشیر را از رو بستن

همچنین ← «لُنگ انداختن»

- ... مدتی به عکس تورج با سر تراشیده و پیراهن سفید خیره شد و عاقبت سپر انداخت.

  (ایرج پزشکزاد – به‌یاد یار و دیار)

چون حکیم کار را بر خلاف مراد خود دید، سپر انداخت. جبه و کلاهش را برداشت که برود.

 (جیمز موریه – سرگذشت حاجی بابای اصفهانی - ترجمه‌ی جمال‌زاده )

عالِمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده  ...  و به حجت با او بس نیامد، سپر انداخت و برگشت.

   (گلستان سعدی)

شکست خوردن؛ عاجز ماندن؛ شکست خود را پذیرفتن؛ به‌علت عجز از ادامه‌ی مبارزه منصرف شدن

سپر انداختن

سپر افکندن (قدیم)

 

واژه‌ی دقیانوس معرب و تحریف‌شده‌ی Decius امپراتور رم (201-251م) است.

- زرتشتی‌ها هنوز به‌رسم عهد بوق اموات را در برج خاموشی می‌گذارند.

(آل احمد – سنگی بر گوری)

- افکارش همچنان مثل عهد دقیانوس مانده بود.

گذشته‌ی بسیار دور؛ زمان بسیار قدیم

عهد بوق؛ 

عهد دقیانوس

- ده بار همه‌ی قطعه‌ها رو باز کردم و از نو سوار کردم، باز هم یک جای کار می‌لنگه.

- اگر از ابتدا درست برنامه‌ریزی نکنیم و طبق برنامه پیش نرویم، همیشه یک‌جای کار خواهد لنگید.

 ایراد داشتن/ ناقص بودن/ درست کار نکردن چیزی

یک جا‌‌ی کار لنگیدن

الم‌شنگه‌ای به‌پا شد و مادر شب و روز طوبی را یکی کرد.

(امیرحسین چهل‌تن – صیغه)

کسی را به‌شدت آزار دادن/ اذیت کردن

شب و روز کسی را یکی کردن

ما در این شهر همین یک نفر را درست و امین و خداترس تصور کرده بودیم ... این هم توزرد درآمد.

(جمال‌زاده – قلتشن دیوان)

برخلاف انتظار، تقلبی/ قلابی/ به‌دردنخور از کار درآمدن؛

در عمل نامرغوب‌تر/ بدتر/ کم‌ارزش‌تر از آنچه که انتظار می‌رفت خود را نشان دادن

توزرد [از آب/ از کار] درآمدن

- به‌خیالت من خرم؟ بعد در اطاق را به‌رویم بستی تا چیزها را زیرورو بکنی، حالا همه‌ی کاسه و کوزه‌ها را سرِ من می‌شکنی؟

(صادق هدایت – مرده‌خورها)

- خودشان بریدند و خودشان دوختند، بعد که گندِ کار درآمد، خودشان را کشیدند کنار و همه‌ی کاسه‌کوزه‌ها را سرِ من بدبخت شکستند.

تقصیر/ گناه چیزی به‌ گردن کسی انداختن

کاسه[و]‌کوزه‌ها را سرِ کسی شکستن؛

کاسه‌کوزه‌ی چیزی را سرِ کسی شکستن

- ناقوس کلیسا مثل خروس بی‌محل مترنم است.

(صادق هدایت – توپ مرواری)

- این خانم هم خروس بی‌محل است، یک همچه موقعی که ما داریم صحبت خصوصی خانوادگی می‌کنیم، دیدوبازدیدش گرفته.

(ایرج پزشکزاد – دایی‌جان ناپلئون)

کسی که بی‌جا و بی‌موقع سخنی بگوید یا کاری بکند

خروس بی‌محل؛

خروس بی‌هنگام

همچنین ← «با کسی گاوبندی داشتن»

اینها در ظاهر از یک‌دیگر انتقاد می‌کنند، اما این فقط دعوای زرگری است و در باطن با هم ساخت‌وپاخت دارند.

تبانی/ قرارومدار پنهانی داشتن

ساخت‌وپاخت داشتن [با کسی]

همچنین ← «از کفر ابلیس [هم] معروف‌تر بودن»

- داش آکل در شهر مثل گاو پیشانی‌سفید سرشناس بود.

 (صادق هدایت – داش آکل)

 - هیچ‌کس از او خاطره‌ی خوشی نداشت، اما در آن اطراف مثل گاو پیشانی سفید معروف بود و همه به‌نوعی از او حساب می‌بردند.

شخصی که میان گروهی سرشناس/ شاخص است

گاو پیشانی‌سفید

شامورتی واژه‌ای با ریشه‌ی ارمنی است که در زبان فارسی به‌معنی شعبده‌بازی، حقه و کلک به‌کار می‌رود و در اصل به دستگاهی در شعبده‌بازی اطلاق می‌شده است که شعبده‌باز آب به داخل آن می‌ریزد و به‌دلیل ساختمان ویژه‌ای که دارد، در فواصل معین آب از آن تراوش می‌کند و شعبده‌باز که زمان تراوش آب را می‌داند، می‌گوید: "شامورتی! آب بده." و آب از دستگاه بیرون می‌آید.

(فرهنگ بزرگ سخن - نقل به‌معنی)

اگر ... همین سه تن با همان انگ و رنگ برگردند و دکانی علم کنند و باز همان شامورتی‌بازی‌ها، من اولین نفرم که توی پوزشان خواهم زد.

 (آل احمد - نامه‌ها)

 

انجام دادن کارهای عجیب و باورنکردنی؛ نیرنگ؛ حقه‌بازی؛ دوزوکلک

شامورتی‌بازی [درآوردن]

- شما بزرگ این خانواده هستید. یا باید تکلیف من را با این مردکه ... روشن کنید، یا اجازه بفرمایید از طریق قانون دستش را ... کوتاه کنم.

 (ایرج پزشک‌زاد-دایی‌جان ناپلئون)

مادرش اصرار کرد که زود باش تکلیف دخترخاله‌ات را معلوم کن و دستش را بگیر، بیار تنگِ دلت وگرنه شیرم را حلالت نمی‌کنم.

 (فضل‌الله مهتدی - افسانه‌ها)

وضع کسی را از لحاظ رابطه‌ی او با دیگری یا با شرایط موجود مشخص کردن

تکلیف کسی را روشن/ معلوم/ معین کردن

دلاک حمام که دادوبیداد مهرانگیزخانم را از سربینه شنیده بود، مشتری دیگر خود را گربه‌شور کرد و زود خود را به او رسانید.

(آل احمد – دید و بازدید)

با عجله و سرسری شستن چیزی یا کسی، به‌طوری که کاملا پاک نشود.

گربه‌شور کردن

- بچه‌هایش منتظر بودند سرش را زمین بگذارد تا اموالش را قسمت کنند.

- مدت‌ها بود که بیمار بود تا بالاخره سر به زمین گذاشت و راحت شد.

کنایه از مردن

سر را [به/ بر] زمین گذاشتن

حکایت آن مرد که در عهد داود تمام عمر دعا میکرد تا روزی حلال به او برسد و چنان در این دعا و فکر غرق شد که روز و شبش یکی شد و از دنیا و اطراف غافل ماند.

(مثنوی، دفتر سوم - نقل به نثر)

در چیزی / موضوعی چنان فرو رفتن / غرق شدن که دیگر شب و روز برایش فرقی نداشته باشد.

شب و روز کسی یکی شدن